شمردن کسی را از گروهی یا کسانی ؛ از آن گروه دانستن. جزو آن کسان بشمار آوردن. در عداد آنان دانستن. ( یادداشت مؤلف ) :
ای خداوند به کار من از این به بنگر
مر مرا مشمر از این شاعرک داس و دلوس.
ابوشکور.
... [مشاهده متن کامل]
دلش کور باشد سرش بی خرد
خردمندش از مردمان نشمرد.
فردوسی.
بدو گفت گودرز کای کم خرد
ترا مردم از بِخْردان نشمرد.
فردوسی.
هر آن کو گذشت از ره مردمی
ز دیوان شمر مشمرش ز آدمی.
فردوسی.
پسر کو ز راه پدر بگذرد
دلیرش ز پشت پدر نشمرد.
فردوسی.
به خواهر چنین گفت بهرام گرد
که او را ز شاهان نباید شمرد.
فردوسی.
ز جمله ثنوی زادگانش می شمرند
اگر بود نه عجب هم عجب اگر نبود.
ناصرخسرو.
ای خداوند به کار من از این به بنگر
مر مرا مشمر از این شاعرک داس و دلوس.
ابوشکور.
... [مشاهده متن کامل]
دلش کور باشد سرش بی خرد
خردمندش از مردمان نشمرد.
فردوسی.
بدو گفت گودرز کای کم خرد
ترا مردم از بِخْردان نشمرد.
فردوسی.
هر آن کو گذشت از ره مردمی
ز دیوان شمر مشمرش ز آدمی.
فردوسی.
پسر کو ز راه پدر بگذرد
دلیرش ز پشت پدر نشمرد.
فردوسی.
به خواهر چنین گفت بهرام گرد
که او را ز شاهان نباید شمرد.
فردوسی.
ز جمله ثنوی زادگانش می شمرند
اگر بود نه عجب هم عجب اگر نبود.
ناصرخسرو.