شعاع خورشید یا آفتاب ؛ پرتو آفتاب :
شعاع خورشید از کله کبود بتافت
چو نور روی نگار من انتشار گرفت.
مسعودسعد.
در زحل گویی شعاع آفتاب
از کف شاه اخستان پوشیده اند.
خاقانی.
شب بخل سایه برافکند اینک
نماند آفتاب کرم را شعاعی.
خاقانی.
شعاع خورشید از کله کبود بتافت
چو نور روی نگار من انتشار گرفت.
مسعودسعد.
در زحل گویی شعاع آفتاب
از کف شاه اخستان پوشیده اند.
خاقانی.
شب بخل سایه برافکند اینک
نماند آفتاب کرم را شعاعی.
خاقانی.
زرین چراغ . [ زَرْ ری چ َ / چ ِ ] ( اِ مرکب ) چراغی از طلا. چراغی از زر. چراغی که از طلا ساخته باشند. || کنایه از شعاع خورشید :
دگر روز چون خور برآمد ز راغ
نهاد از بر چرخ زرین چراغ .
فردوسی .
... [مشاهده متن کامل]
همه کوه گلشن همه دشت باغ
جهان چشم روشن به زرین چراغ .
نظامی .
رجوع به زرین و دیگر ترکیبهای آن شود.
دگر روز چون خور برآمد ز راغ
نهاد از بر چرخ زرین چراغ .
فردوسی .
... [مشاهده متن کامل]
همه کوه گلشن همه دشت باغ
جهان چشم روشن به زرین چراغ .
نظامی .
رجوع به زرین و دیگر ترکیبهای آن شود.