شخولیده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
۲. پژمرده، افسرده.
پیشنهاد کاربران
بانگ زدن
فریاد زدن
سوت زدن
سوت زدن برای آب خوردن حیوانات
فریاد زدن برای آب خوردن حیوانات
صداکردن برای آب خوردن حیوانات
می شخولیدند هر دم آن نفر
بهر اسپان که هلا هین آب خور
آن شخولیدن به کره می رسید
... [مشاهده متن کامل]
سر همی بر داشت و از خور می رمید
گفت کره می شخولند این گروه
ز اتفاق بانگشان دارم شکوه
✏ مولانا
فریاد زدن
سوت زدن
سوت زدن برای آب خوردن حیوانات
فریاد زدن برای آب خوردن حیوانات
صداکردن برای آب خوردن حیوانات
می شخولیدند هر دم آن نفر
بهر اسپان که هلا هین آب خور
آن شخولیدن به کره می رسید
... [مشاهده متن کامل]
سر همی بر داشت و از خور می رمید
گفت کره می شخولند این گروه
ز اتفاق بانگشان دارم شکوه
✏ مولانا