سوار کلمه ای تورکی است که از سورمک به معنی راندن گرفته شده ریشه آن سور بوده وقتی پسوند ار بدان اضافه می شود به شکل سورار و به معنی راننده در می آید که ر وسط حذف شده و سوار گشته است و در فارسی فاقد ریشه می باشد و به صورت اسب سوار ماشین سوار و غیره در فارسی بکار می رود
سوار از واژه اَسوار در فارسی میانه گرفته شده که آن هم مخفف شده واژه اسب - بار یا اَسب - ور است. اسواران از مهم ترین بخش های ارتش ساسانی بودند که برپایه تاریخ بخشی از ایشان در هنگام حمله عربی به شاه ساسانی پشت کرده و به سپاه اعراب پیوستند. اعراب بدینسان واژه اسب وار را به شکل سوار از فارسی وام گرفتند و به ایشان اطلاق کردند و جمع مکسر "اَساوره" را برای آن ساختند. در همه فرهنگ های عربی هم زیر واژه سوار تاکید شده که واژگان سوار و اساوره برای سپاهیان ارتش فارس/شاهنشاهی ایرانشهر به کار می رفته.
... [مشاهده متن کامل]
یک چیز جالب درباره برخی از ایشان این است که هنوز فرزندان آنها هستند، و میان ایران و عراق در رفت و آمدند. مثلا اگر کسی در ایران خویشوندی "تیرناز" داشته باشد، احتمالا مردم میگویند او "عراقی" است، البته برخی از ایشان از عراق به ایران آمده اند ولی ریشه ایرانی دارند، خود این واژه هم تحریف شده "تیرانداز" است احتمالا.
واژه ی سواری، زاب پیوندی ( صفت نسبی ) از نامواژه سوار است.
واژه ی سوار برگرفته از واژه ی پارسی میانه "اسبار" و این نیز از واژه ی پارسی باستان "آسبارَ"به چم [بار اسب] است.
اسب بار - اسبار - اسوار - سوار
این کلمه ترکی می باشد متاسفانه زبانشناسان ایرانی فقط بلدند همون معنی که مردم میدونند رو بنویسند و چیز زیادی از کلمات نمیدونند.
سواری یکی از رده ها و درجات نظامی ترکی هست.
سوبای subay
سوباشی subaşi
... [مشاهده متن کامل]
سوواریsuvari/subari
سوواری به گردان و گروه سواره نظام دارای اسب گفته میشود. بدین ترتیب وارد دری شده و از ان فعل سوار شدن و سواری و کلمات این تیپی ساخته شده است
خاندان سواری منجزی بختیاروند
ساکن مسجدسلیمان، شوشتر، اهواز
اولاد نیازعلی سواری زاده
اولاد سوارعلی سواری
اولاد کربلایی علی سواری زاده
اولاد حسن علی سواری زاده بختیاری
. .
. .
. .
... [مشاهده متن کامل]
__________
تاج الدین عبدالله خان بختیاروند ایلخان معروف به شهسوار ( شاهسوار )
پس از کشته شدن سردار لطفعلی خان زند لر توسط آقامحمدخان قاجار
تاج الدین عبدالله خان بختیاروند ایلخان لر بختیاری
چندین بار با قاجار جنگید در حمایت از خاندان زند لر
طایفه تاج الدین عبدالهی ایل منجزی ایل بزرگ بختیاروند *بهداروند*
سواری: ( در زبان عربی ) ابری که شبانگاه آید؛. روائح. ( لغتنامه دهخدا )
سواری طایفه عرب ، بزرگ و اصالت دار که نگم براتون…
راه گستر. [ گ ُ ت َ ] ( نف مرکب ) هر مرکب عموماً، واسب خصوصاً. ( ارمغان آصفی ) ( بهار عجم ) . هر مرکوبی اعم از اسب و استر و خر و گاو و اشتر و جز آن. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ) ( آنندراج ) ( از انجمن آرا ) ( از شعوری ج 2 ورق 5 ) . مرکب. ( شرفنامه منیری ) :
... [مشاهده متن کامل]
که که سنگ آهن ار نعلی
زان سم راه گستر اندازد.
خاقانی.
در آن ره چنان راه گستر براند
که وهم از پیش چند منزل بماند.
زین الدین سنجری.
|| مرکب راهوار و فراخ گام و خوش راه. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ) ( آنندراج ) .
راه انجام. [ اَ ] ( اِ مرکب ) ره انجام. کنایه از اسب. ( فرهنگ رشیدی ) ( انجمن آرا ) . کنایه از هر مرکب عموماً و اسب خصوصاً. ( ارمغان آصفی ) ( بهار عجم ) . مرکب سواری. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ) ( ازنظام ) . اسب و استر و جز آن. ( ناظم الاطباء ) . مرکب. وره انجام نیز گویندش. ( شرفنامه منیری ) :
... [مشاهده متن کامل]
ماه تا ماند به زرین نعل راه انجام او
نعل راه انجام اورا شکل پر گیرد ز راه.
سوزنی.
|| بعضی بمعنی قاصد گرفته اند. ( از انجمن آرا ) ( رشیدی ) . قاصد و شاطر و پیک. ( ناظم الاطباء ) . قاصد و پیک. ( آنندراج ) . شاطر و پیک. ( برهان ) . || اسباب و مایلزم سفر. ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) ( از برهان ) ( از نظام ) ( از انجمن آرا ) . و رجوع به ره انجام شود.
ره انجام. [ رَه ْ اَ ] ( اِ مرکب ) زاد و راحله و اسباب سفر از مرکب و مال سواری و جز آن. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ) :
به منزل رسانده ره انجام را
گرو برده هم صبح و هم شام را.
نظامی.
|| مرکب و مال سواری. ( ناظم الاطباء ) . مرکب. ( غیاث اللغات ) . بعضی گویند به معنی مرکب است مطلق ، چه ، معنی انجام به نهایت رساننده و به آخرآورنده است و مرکب راه را به نهایت می رساند پس این معنی بهتر باشد. ( برهان ) . || پیک و قاصد. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ) . قاصد چرا که راه را به انجام می رساند. ( غیاث اللغات ) . || ( ص مرکب ) تیزرفتار. تیزپا. که بسرعت ره درنوردد :
دگر ره گفت با رخش ره انجام
نهی رخشا همی بر چشم من گام.
( ویس و رامین ) .
بیار آن بادپای کوه پیکر
زمین کوب و ره انجام و تکاور.
مسعودسعد.
آباد برآن باره میمون همایون
خوشگام چو یحموم و ره انجام چو دلدل.
عبدالواسع جبلی.
|| اسب تیزرفتار. ( ناظم الاطباء ) ( غیاث اللغات ) :
برفت از پیشم و پیش من آورد
بیابان بر، ره انجامی مشمر.
منوچهری.
ره انجام دل اندر خرمی دار
که روز خرمی این دیار است.
مسعودسعد.
از پشت ره انجام ببینند که شه را
پیروزی و تأیید و ظفر بر سر راه است.
سوزنی.
برآورد از افکندنش کام خویش
سپردش به نعل ره انجام خویش.
نظامی.
ره انجام را زیر زین رام کرد
چو انجم درآن ره کم آرام کرد.
نظامی.
تنوری چنین گرم دربندمان
ره انجام را گرم تر کن عنان.
نظامی.
- ره انجام روحانی ؛ براق. مرکب سواری شب معراج آن حضرت ( ص ) . ( از برهان ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . کنایه از براق حضرت رسول ( ص ) . ( انجمن آرا ) .
- || نفس مطمئنه. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ) ( از آنندراج ) :
ره انجام روحانی او دادمان
ره آورد عرش او فرستادمان.
نظامی.
سواری ها طرگاعه هستن
طایفه سواری بختیاری در قلعه تل
طایفه سواری عرب در اهواز و
شادگان
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١١)