سرگرای

لغت نامه دهخدا

سرگرای. [ س َ گ َ / گ ِ ] ( نف مرکب ) آنکه سرش بگردد. ( آنندراج ). || مجازاً سرکوب کننده. نابودکننده. آنچه قصد کوفتن یا انداختن سر کند :
چو من گرزه سرگرای آورم
سرانشان همه زیر پای آورم.
فردوسی.
رجوع به گرای شود.

فرهنگ فارسی

آنکه سرش بگردد . یا مجازا سر کوب کننده . نابود کننده .

فرهنگ معین

( ~ . گَ ) (ص فا. ) ۱ - بی قرار. ۲ - نافرمان .

فرهنگ عمید

۱. سرگراینده، سر پیچی کننده، سرکش، نافرمان.
۲. بی قرار، بی آرام.

پیشنهاد کاربران

سرکش
سرکوب کننده
نافرمان
به رستم چنین گفت کای سرگرای
چرا تیز گشتی به پرده سرای
✏ �فردوسی
در بیت:به زابل نبد هیچ زورآزمای که آن چرخ کردی بزه سرگرای ( گرشاسبنامه )