سرشناس

/sarSenAs/

مترادف سرشناس: اسمی، بنام، شهره، شهیر، مبرز، مشهور، معروف، نام آور، نامدار، نامور، نامی

متضاد سرشناس: گمنام

معنی انگلیسی:
noted, outstanding, prominent, ranking, swell, well-known, distinguished

لغت نامه دهخدا

سرشناس. [ س َ ش ِ ] ( ن مف مرکب ) معروف. مشهور :
ای ز آسمان بصد درجه سرشناس تر
سِرّ دقایق ازلت از برآمده.
خاقانی.

فرهنگ فارسی

معروف، مشهور، کسی که بیشترمردم اورابشناسند
( صفت ) آنکه غالب مردم او را می شناسند معروف نامی .

فرهنگ معین

( ~. ش ) (ص مر. ) معروف .

فرهنگ عمید

معروف، مشهور، کسی که بیشتر مردم او را بشناسند.

پیشنهاد کاربران

• هر ایرانی باید درباره زندگی مردان زیر بداند؛
١. زرتشت اسپیتمان ( پیامبر و آورنده دین مزدیسنا )
—
٢. هوشتانه ( اوستن ) کیمیاگر، خرددوست، فرزانه و مغ ایرانی در زمان هخامنشیان ( روزگار شاهنشاهی خشایارشا )
...
[مشاهده متن کامل]

—
٣. مانی ( پیامبر و بنیانگذار آیین مانوی )
—
۴. زرتشت خورگان ( پیامبر و بنیانگذار آیین زرتشتگان )
—
۵. مزدک بامدادان ( پیرو آیین زرتشتگان و بنیانگذار آیین مزدک )
—
۶. بهزادان پور ونداد هرمزد ناموَر به ابومسلم خراسانی ( رهبر جنبش سیاه جامگان و زنده کننده فرهنگ ایرانی )
—
٧. هاشم بن حکیم ناموَر به المقنع خراسانی ( رهبر جنبش سپید جامگان و خونخواه ابومسلم خراسانی )
—
٨. بابک خرمدین ( رهبر جنبش خرمدینان ( سرخ جامگان ) )
—
٩. مازیار کارنوندیان ( رهبر خیزش در برابر چیرگی عباسیان بر ایران ( او واپسین پتشخوارگرشاه و گیل گیلانشاه بود. ) )
—
١٠. شهاب الدین سهروردی ناموَر به شیخ اشراق ( خرددوست و فرزانه، بنیانگذار فلسفه اشراق و زنده کننده حکمت خسروانی )

اسم و رسم دار
بلندآوازه
عاقل_درست کار
معروف یا مشهور
شناخته شده
معروف
انگشت نما
کار بلد