ساعی

/sA~i/

مترادف ساعی: تلاشگر، سخت کوش، فعال، کوشا، کوشنده، مجد ، سخن چین، غماز

متضاد ساعی: کاهل

برابر پارسی: کوشا، کوشنده

معنی انگلیسی:
active, assiduous, industrious, laborious, patient, sedulous, studious, trier, dilignet, trojan, diligent, hard-working

فرهنگ اسم ها

اسم: ساعی (پسر) (عربی) (تلفظ: sāei) (فارسی: ساعي) (انگلیسی: saei)
معنی: کوشش کننده، کوشا، ( در قدیم ) گرد آورنده ی زکات
برچسب ها: اسم، اسم با س، اسم پسر، اسم عربی

لغت نامه دهخدا

ساعی. ( ع ص ، اِ ) کوشنده. ( غیاث )( آنندراج ). کوشا. جاهد. جدی. کاری. کارکن. پشت کاردار. نیک گرم در کار. آنکه سعی و جهد کند :
درین بحرجز مردساعی نرفت
گم آن شد که دنبال راعی نرفت.
سعدی ( بوستان ).
|| دونده. ( غیاث ) ( آنندراج ). شتابنده. برید. قاصد. پیاده : قال فلم یمض علی ذلک غیر لیلة... حتی ورد ساع من الصالح بن رزیک الی طرخان. ( یاقوت معجم ج 1 ص 418 س 1 ). || خزنده. || غمزکننده. ( مهذب الاسماء ). غماز. ( غیاث ) ( دهار ). سخن چین. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). بدگوئی کننده. ( غیاث ). بدگو. مضرب. نمام. واشی. دو بهم زن. ماهس. ماحل. محول. بائع. ناغز. مثْلِث. آنکه سعایت کند :
تا بود صبح واشی و نمام
تا بود باد ساعی و غماز.
مسعودسعد.
وفا باری از داعی حق طلب کن
کزین ساعیان جز جفائی نیابی.
خاقانی.
اما پادشاه بتحریض ساعی نمام...انصاف من نمی فرماید. ( سندبادنامه ص 134 ).
|| کارشکن. || والی بر هر کار و بر هر قوم که باشد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). والی و کاردان است برهر کاری و گروهی که هست. ( شرح قاموس ) ( قطر المحیط ). || کاسب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || باج و خراج ستان. || کسی که کاری بر کسی افکند. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || فراهم کننده و فراهم آورنده صدقه. ( مهذب الاسماء ) ( دهار ). والی صدقات. فراهم آورنده زکوة. مصدق. جابی. عامل. گیرنده زکوة و باج. عامل صدقات. || مهتر جهودان و ترسایان. ( منتهی الارب )( ناظم الاطباء ). ساعی از برای جهودان و ترسایان سرکرده ایشان است. ( شرح قاموس ) ( قطر المحیط ). ج ، سُعادة.

ساعی. ( اِخ ) افندی از متأخران شاعران و خطاطان و از مردم تبریز بود. وی بسال 1218 هَ. ق. متولد شد و در 1240 به بایزید وبعد به استانبول رفت و در آن شهر به حکاکی میگذرانید. در 1251 به دعوت محمدعلی پاشا بمصر رفت و در دارالطبع بکار اشتغال یافت. بعد از مرگ محمدعلی پاشا به استانبول بازگشت و به مدیریت ثانیه مطبعه عامره تعیین شد و چندی بعد خود چاپخانه ای دایر کرد. ولی بعدها باز بمصر سفر گزید. وی از اکثر فنون بهره مند بود وبرای خط تعلیق حروف ریخت. ( از قاموس الاعلام ترکی ).

ساعی. ( اِخ ) تخلص امین زاده عبدالکریم است که از شاعران عثمانی قرن دهم هجری است. ( از قاموس الاعلام ترکی ).بیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسی

سعی کننده، کوشنده، کوشا، والی، عامل، قاصد
۱ - سعی کننده کوشنده کوشا . ۲ - دونده شتابنده . ۳ - سخن چین غماز . ۴ - فراهم آورنده زکات عامل صدقات . ۵ - مهتر جهودان جمع سعات .
تخلص مصطفی از شاعران عثمانی در قرن دهم هجری است

فرهنگ معین

[ ع . ] (اِفا. ) ۱ - کوشا، سعی کننده . ۲ - شتابنده . ۳ - سخن چین .

فرهنگ عمید

۱. سعی کننده، کوشنده، کوشا.
۲. [قدیمی] عامل وصول باج و خراج، والی، عامل.
۳. [قدیمی] برید، قاصد.
۴. (اسم، صفت ) [قدیمی] سخن چین.

واژه نامه بختیاریکا

دِر نُها

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] گرد آورنده مالیات از قبیل زکات، خراج و جزیه همچنین به سعی کننده بین صفا و مروه و به سعایت کننده علیه دیگری را ساعی می گویند.
فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم السلام ج۴، ص۳۵۳.
...

جدول کلمات

کوشا

مترادف ها

calumniator (اسم)
ساعی، مفتری، افترا زننده

gossiper (اسم)
ساعی، خبر بر، خبرچین، سخن چین، خبر کش، پخش کننده شایعات افتضاح امیز

mudslinger (اسم)
ساعی

sedulous (صفت)
ساعی، کوشا

careful (صفت)
بیمناک، دقیق، ساعی، مواظب، متوجه، محتاط، بادقت، با احتیاط

active (صفت)
کاری، فعال، کنشی، معلوم، کنشگر، ساعی، دایر، حاضر به خدمت، تنزل بردار، با ربح، کنشور، پر کار

industrious (صفت)
ساعی، ماهر، زبردست، کوشا

diligent (صفت)
ساعی، زحمت کش، سخت کوش، کوشا، کوشنده، پشت کاردار

studious (صفت)
ساعی، مشتاق، زحمت کش، کوشا، بلیغ، درس خوان، جاهد، کتاب خوان

assiduous (صفت)
ساعی، زحمت کش، دارای پشتکار، ملازم

laborious (صفت)
ساعی، پر کار، سخت، دشوار، پر زحمت، زحمت کش

painstaking (صفت)
ساعی، زحمت کش، رنجبر، رنج برنده

فارسی به عربی

دووب , مثابر , مجتهد , مرهق , نشیط

پیشنهاد کاربران

ساعی : کوشا / تلاش کننده / سعی کننده *
هم خانواده ساعی : سعی ، مساعی ، مساعد
مجد. [ م ُ ج ِدد ] ( ع ص ) کوشش کننده در کار. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) ( از غیاث ) . کوشنده. کوشا. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : در قمع اهل الحاد مجد و متشمر. ( ترجمه ٔ تاریخ
...
[مشاهده متن کامل]
یمینی چ 1 تهران ص 398 ) . او را گفت ازشرق تا غرب زیر فرمان تو خواهد بود، کار را مجد و مجتهد باش و پاس مردم دار. ( جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 42 ) . بدین سبب اهالی شهر در کار مجدتر شدند و برمقاومت و مبارزت صبورتر گشتند. ( جهانگشای جوینی چ قزوینی ص 100 ) .

کوشا، تلاشگر
تلاشگر، سخت کوش، فعال، کوشا، کوشنده، مجد، سخن چین، غماز
کوشا ، سعی کننده

بپرس