به سازِ دل، مرا دُردانه ها کارد،
کز هر نغمه بر عشقش بی کران آرد،
صدایِ دل، اندر میانِ چمم بربخیزد،
غمِ دیرینه را ز سینه بر بدارد،
چه شد غمگین دلان در این گشایش ها،
که هر دل را امیدی در نهان دارد ز پیمان بر خدا،
... [مشاهده متن کامل]
کسی کز چشمهٔ رحمت او بنوشید،
بدان پس درد و رنجش امان هم بدید،
هر آن کس که بچید مهتاب این جان،
دلکش آرام بگرفت و بگفت با ستارگان،
نوایِ عشق را باید شنیدن،
که والاتر رود از صدها دیدن،
مرا از عشق چیزی جز تو باقی نیست،
ز این دل ها، به جز یادت راهپیمایی نیست،
سپس اگر دنیا تمامِ خویش گردد،
همین امیدِ او در دل باقی بماند،
نه از تاریکیِ شب بیم دارم،
نه از راهی که پایانش گشته آشکارم،
که هر جا نامِ تو در دل بیارم،
همان جا روشنایی ها را جاودان کارم،
ورا دلکم را چون کبوتر بر سوی تو دانم،
که شاید در پناهت بال و پر در بیارم،
اگر افتادم و خسته گشتم ز پرواز،
به شوقِ دیدنت بازا هم خواهم نماز،
میانِ اشک و آهِ بی پناهی،
چه گفته تاریکی درب این پیشانی،
اگر چه راهِ دنیا پر از رنج است،
هنوز هم ز لطفِ تو امید بر سوی گنج است،
به سازِ دل بزن، الا ای عشقِ شیرین،
که جان ز دوری ات گشته فقط غمگین،
ورا هر آن کس که چشمان تو بیند،
ز غم رَسته، به سویِ عشقت بر بچیند …
کز هر نغمه بر عشقش بی کران آرد،
صدایِ دل، اندر میانِ چمم بربخیزد،
غمِ دیرینه را ز سینه بر بدارد،
چه شد غمگین دلان در این گشایش ها،
که هر دل را امیدی در نهان دارد ز پیمان بر خدا،
... [مشاهده متن کامل]
کسی کز چشمهٔ رحمت او بنوشید،
بدان پس درد و رنجش امان هم بدید،
هر آن کس که بچید مهتاب این جان،
دلکش آرام بگرفت و بگفت با ستارگان،
نوایِ عشق را باید شنیدن،
که والاتر رود از صدها دیدن،
مرا از عشق چیزی جز تو باقی نیست،
ز این دل ها، به جز یادت راهپیمایی نیست،
سپس اگر دنیا تمامِ خویش گردد،
همین امیدِ او در دل باقی بماند،
نه از تاریکیِ شب بیم دارم،
نه از راهی که پایانش گشته آشکارم،
که هر جا نامِ تو در دل بیارم،
همان جا روشنایی ها را جاودان کارم،
ورا دلکم را چون کبوتر بر سوی تو دانم،
که شاید در پناهت بال و پر در بیارم،
اگر افتادم و خسته گشتم ز پرواز،
به شوقِ دیدنت بازا هم خواهم نماز،
میانِ اشک و آهِ بی پناهی،
چه گفته تاریکی درب این پیشانی،
اگر چه راهِ دنیا پر از رنج است،
هنوز هم ز لطفِ تو امید بر سوی گنج است،
به سازِ دل بزن، الا ای عشقِ شیرین،
که جان ز دوری ات گشته فقط غمگین،
ورا هر آن کس که چشمان تو بیند،
ز غم رَسته، به سویِ عشقت بر بچیند …