زبانزد

/zabAnzad/

مترادف زبانزد: مثل، مصطلح، مشهور، معروف

معنی انگلیسی:
famous, notorious, rampant, rumor, rumour, expression, idiom, proverbial, topical, colloquialism

لغت نامه دهخدا

زبان زد. [ زَ زَ ] ( ن مف مرکب مرخم ) روزمره و محاوره. ( آنندراج ). گفتگوی هر روزه و مذاکره هر روزه. ( ناظم الاطباء ). || مشهور، سائر چون مثل ، مطلبی که بر سر زبانها است. رجوع به زبان زد شدن شود.

فرهنگ فارسی

موضوعی که برسرزبانهاافتدودرهمه جااز آن گویند
( صفت ) آنچه که بر سر زبانها افتد مطلبی که گروه بسیار از آن مطلع شوند : [[ زبانزد خاص و عام شد ]] .
گفته گوی هر روزه و مذاکره هر روزه مشهور مطلبی که بر سر زبانها است

فرهنگ معین

( ~. زَ ) (ص مف . ) معروف ، مشهور.

فرهنگ عمید

موضوعی که بر سر زبان ها افتد و در همه جا بگویند، مطلبی و سخنی که عدۀ بسیاری از آن آگاه شوند و به یکدیگر بگویند.

پیشنهاد کاربران

زبانزد برابر پارسی برای ضرب المثل است.
چند زبانزد؛
١. تا بوده، چنین بوده
٢. پول، پول می آورد
٣. برو کنار بذار باد بیاد
۴. باد آورده را باد می برد
۵. از ماست که برماست
۶. از دل برود هر آنکه از دیده برفت
...
[مشاهده متن کامل]

٧. از آن مترس که های و هوی دارد/ از آن بترس که سر به تو دارد
٨. آدم گرسنه دین و ایمان ندارد
٩. آخر شاهنامه خوش است
١٠. آب که سر بالا بره قورباغه ابوعطا می خونه
١١. آب از سرچشمه گل آلود است
١٢. چندر غاز سرمایه دارد ادعای قارون بودن می کند
١٣. داشتم داشتم حساب نیست دارم دارم حساب است
١۴. درخت هر چه بارش بیشتر می شود سرش فروتر می آید
١۵. در دیزی باز است حیای گربه کجا رفته است؟
١۶. زر اگر خالص بود ترسی ندارد از محک

لیسیده شده.
مشهور و شهره را گویند ولی افراد بی تربیت و کم سواد آن را زبان زدن به آلت زن و لذت جنسی او معنا میکنند امیدوارم جایی که فرهنگ سازی صورت نگرفته است خطری نداشته باشد بلکه باعث تسهیل و صمیمیت بیشتر زن و شوهر گردد .
فردی که زمان بسیار قدیم او را میشناختند
زباَنزد
هوالعلیم
زَبانزَد: مطلبی که مورد تائید همگان است ؛ موضوعی که اکثریت مردم به درستی آن اعتقاد دارند ؛ سخنی که بر سر زبان ها است. ( زبانزد خاص وعام ) . . .
زبانزد :ضرب المثل
دکتر کزازی " زبانزد " را در نوشته های خود به جای " ضرب المثل" بکار برده است.
نامه ی باستان ، ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کزازی ۱۳۸۴، ص ۲۳۰.
نگاه شود به ضرب المثل
زبانزد. ( صفت مفعولی مرکب مرخم ) رجوع شود به «زبان زد». معروف، مشهور. ( منبع: فرهنگ فارسی معین )
ضرب المثل