زبان داشتن

لغت نامه دهخدا

زبان داشتن. [ زَ ت َ ] ( مص مرکب ) دارای زبان بودن. زبان داری. || قدرت تکلم داشتن. مقابل زبان بستگی. بی زبانی بمعنی ناتوانی از سخن :
اگر مرده مسکین زبان داشتی
به فریاد و زاری فغان داشتی.
سعدی ( بوستان ).
رجوع به زبان دار و زبان داری شود. || زبان داشتن با کسی. رجوع به زبان شود.

فرهنگ فارسی

قدرت تکلمداشتن مقابل زبان بستگی

پیشنهاد کاربران

زبان داشتن باکسی ؛ خویشتن را از آن کس وانمودن. ( آنندراج ) ( ارمغان آصفی ج 1 ص 5 ) . با وی رابطه داشتن. با او ارتباط داشتن : و دیگر صورت کردند که وی را با اعداء زبان بوده است و مراد به این حدیث آمدن سلجوقیان به خراسان بوده است. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 485 ) .
...
[مشاهده متن کامل]

اینکه روشن بدلم لطف نهانی دارد
آگهم با لب من ناله زبانی دارد.
ظهوری ترشیزی ( از آنندراج ) ( از ارمغان آصفی ) .

بپرس