لغت نامه دهخدا
رهیده. [ رَ دَ / دِ ] ( ن مف / نف )نجات یافته. خلاص شده. ( فرهنگ فارسی معین ). فائز. مستخلص. ( یادداشت مؤلف ). منجو. ( منتهی الارب ): انهیار؛ رهیده شدن. انقیاص ؛ رهیده شدن. انبشاق ؛ رهیده شدن بندآب. ( تاج المصادر بیهقی ). هور؛ رهیده شدن. ( دهار ).
فرهنگ فارسی
زن جوان نازک اندام تازه روی
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
پیشنهاد کاربران
رها شده
آزاد شده
تو بند به نفس و من رهیده
تو رام به طبع و من رمیده
✏ جامی
آزاد شده
تو بند به نفس و من رهیده
تو رام به طبع و من رمیده
✏ جامی
رهیده در چابهار اسم خانم است.
به نظر می رسد در معنی عربی آن استفاده شده است.
رهیده: عربی - زن جوان نازک اندام
به نظر می رسد در معنی عربی آن استفاده شده است.
رهیده: عربی - زن جوان نازک اندام