رمز الفبای قران

پیشنهاد کاربران

ز دست هستی کار را ببست، ز شانه دوباره بجست، در آن آب ره و دریا نمود، تراز قرین را در آن ساخت و همانا دوباره وجود، ابرش را باز درب گفتگو بگذاشت و ز سخن، مرد تابان را هم درب پیراهن، ز این وی هم گشت امیر
...
[مشاهده متن کامل]
المومنین درب دهان، ز �لام� خوابش بداد، ز �حم� آبش نهاد، ز �رام� جانش گشاد، ز �الف� هم پرستش ز لبش بخواد، همان �ذال� را �میم� کنی، جهان هم دوباره مِی خورد، درش مجدش هم بیان و پی برد، �ی� رازش ز دندان بود، چو تابش دهی برایت بازا جان نهد، سپس کاه گشت و سایه را بخواست، همانا که او دوباره ز �یس� و سلام مادرش برخاست. . .