دیوان کردن

لغت نامه دهخدا

دیوان کردن. [ دی ک َ دَ ] ( مص مرکب ) قضاء. حکم. قضاوت کردن. داوری کردن و حکم دادن. مظالم راندن. داد دادن. ( از یادداشت مؤلف ). || جزا دادن. کیفر دادن ؛ خدا دیوانش را بکند،نفرینی است به معنی خدا او را جزای بد دهد یا خدا او را بجزای عمل بدش بگیرد. ( یادداشت مؤلف ). || تدوین کردن. جمع و گردآوری نمودن :
این فخر بس مرا که بهر دو زبان
حکمت همی مرتب و دیوان کنم.
ناصرخسرو.

فرهنگ فارسی

قضائ . حکم .

پیشنهاد کاربران

تابَر زَبَر هست بود هستم.
می باشم و هستم و رستم.
استم و میباشم و رستم.
بودم میباشم و اینسانم.
هرگز تو نگو که من نمیدانم.
میدانم و بودنم چنین باشد.
میمانم و جاودانه میمانم.
یزدان مرا گرامی ار دارد.
...
[مشاهده متن کامل]

آن است که از بودن خود مستم.
هستم چنانکه داد یزدانم.
ار نیست شوم ز یاد ایشانم.
من هستی خویش را پذیرایم.
این چستی من بود از ایمانم.
جاوید گمانهء خودم باشد.
باور دارم که از دلیرانم.
پیروزی من دلیریم باشد.
میخوانم هم از عندلیبانم.
سرمست زباده های دوشینم.
مستانه خروش را همی دانم.
فریاد نباشد ار پریشانم.
آیین نباشدم پشیمانم.
والا ترین اوج و همایونم.
برتر از آنسان و از اینسانم.
بسرود سرود هست را شهرام.
بنواخت به ناز و مهر میدانم.
شهرام. ص.
تابر زبر هست بود هستم.
می باشم و هستم و رستم.
استم و میباشم و رستم.
بودم میباشم و اینسانم.
خاموشم و گویایم اندر دل.
هرگز تو نگو که من نمیدانم.
میدانم و بودنم چنین باشد.
میمانم و جاودانه میمانم.
یزدان مرا گرامی ار دارد.
آن است که از بودن خود مستم.
هستم چنانکه داد یزدانم.
ار نیست شوم ز یاد ایشانم.
من هستی خویش را پذیرایم.
این چستی من بود از ایمانم.
جاوید گمانهء خودم باشد.
باور دارم که از دلیرانم.
پیروزی من دلیریم باشد.
میخوانم و هم از عندلیبانم.
سرمست زباده های دوشینم.
مستانه خروش را همی دانم.
فریاد نباشد ار پریشانم.
آیین نباشدم پشیمانم.
والا ترین اوج و همایونم.
برتر از آنسان و از اینسانم.
بسرود سرود هست را شهرام.
بنواخت به ناز و مهر میدانم.
شهرام. ص.

تابر زبر هست بود هستم.
می باشم و هستم و رستم.
استم و میباشم و رستم.
بودم میباشم و اینسانم.
خاموشم و گویایم اندر دل.
هرگز تو نگو که من نمیدانم.
میدانم و بودنم چنین باشد.
میمانم و جاودانه میمانم.
...
[مشاهده متن کامل]

یزدان مرا گرامی ار دارد.
آن است که از بودن خود مستم.
هستم چنانکه داد یزدانم.
ار نیست شوم ز یاد ایشانم.
من هستی خویش را پذیرایم.
این چستی من بود از ایمانم.
جاوید گمانهء خودم باشد.
باور دارم که از دلیرانم.
پیروزی من دلیریم باشد.
میخوانم و هم از عندلیبانم.
سرمست زباده های دوشینم.
مستانه خروش را همی دانم.
فریاد نباشد ار پریشانم.
آیین نباشدم پشیمانم.
والا ترین اوج و همایونم.
برتر از آنسان و از اینسانم.
این سبک که من سروده ام آنرا.
آورده ببینش خود ز دیوانم.
بسرود سرود هست را شهرام.
بنواخت به ناز و مهر میدانم.
شهرام. ص.

تابر زبر هست بود هستم.
می باشم و هستم و رستم.
استم و میباشم و رستم.
بودم و میباشم و اینسانم.
خاموشم و گویایم اندر دل.
هرگز تو نگو که من نمیدانم.
میدانم و بودنم چنین باشد.
میمانم و جاودانه میمانم.
...
[مشاهده متن کامل]

یزدان مرا گرامی ار دارد.
آن است که از بودن خود مستم.
هستم چنانکه داد یزدانم.
ار نیست شوم ز یاد ایشانم.
من هستی خویش را پذیرایم.
این چستی من بود از ایمانم.
جاوید گمانهء خودم باشد.
باور دارم که از دلیرانم.
پیروزی من دلیریم باشد.
میخوانم هم از عندلیبانم.
سرمست زباده های دوشینم.
مستانه خروش را همی دانم.
فریاد نباشد ار پریشانم.
آیین نباشدم پشیمانم.
والا ترین اوج و همایونم.
برتر از آنسان و از اینسانم.
بسرود سرود هست را شهرام.
بنواخت به ناز و مهر میدانم.
شهرام. ص.

تابر زبر هست بود هستم.
می باشم و هستم و رستم.
استم و میباشم و رستم.
بودم میباشم و اینسانم.
خاموشم و گویایم اندر دل.
هرگز تو نگو که من نمیدانم.
میدانم و بودنم چنین باشد.
میمانم و جاودانه میمانم.
...
[مشاهده متن کامل]

یزدان مرا گرامی ار دارد.
آن است که از بودن خود مستم.
هستم چنانکه داد یزدانم.
ار نیست شوم ز یاد ایشانم.
من هستی خویش را پذیرایم.
این چستی من بود از ایمانم.
جاوید گمانهء خودم باشد.
باور دارم که از دلیرانم.
پیروزی من دلیریم باشد.
میخوانم هم از عندلیبانم.
سرمست زباده های دوشینم.
مستانه خروش را همی دانم.
فریاد نباشد ار پریشانم.
آیین نباشدم پشیمانم.
والا ترین اوج و همایونم.
برتر از آنسان و از اینسانم.
بسرود سرود هست را شهرام.
بنواخت به ناز و مهر میدانم.
شهرام. ص.