دیو سفید

لغت نامه دهخدا

دیو سفید. [ وِ س َ / س ِ ] ( اِخ ) دیو سپید. دیوی که رستم او را در مازندران کشته بود. ( از غیاث ) :
به ایرانیان گفت بیدار بید
که من کردم آهنگ دیو سفید.
فردوسی.
یا غبارلاشه دیو سفید
بر سوار سیستان خواهم فشاند.
خاقانی.
بزر برکنی چشم دیو سفید.
سعدی.
رجوع به دیو سپید شود. || ( اِ مرکب ) درختچه ای خرد که در جنگلهای طالش و نور و رامسر از ( 100 ) گزی الی ( 800 ) گزی روید . لاغیه. ( یادداشت دهخدا ).

فرهنگ فارسی

یا دیو سفید دیو یا پهلوانی مازندرانی که بر کیش باطل بود و بدست رستم کشته شد.
دیو سپید . دیویکه رستم او را در مازندران کشته بود .

پیشنهاد کاربران

دیو واژه ای فارسی و برگرفته از واژه �دایوا� در زبان فارسی باستان به معنای شیطان و خدای زشتیها می باشد این واژه در فارسی میانه به ریخت �دِو � آمده است .
این واژه در سانسکریت به ریخت �دیوس� و به معنای خدای خورشید آمده است که با دیو هم ریشه می باشد .
...
[مشاهده متن کامل]

این واژه با ریخت �زیوس� وارد زبان یونانی و با ریخت �دمون� وارد زبانهای اروپایی شده است.

دیو سپید، مشهورترین دیو شاهنامه و سرکردة دیوان مازندران است که کاووس را اسیر می کند. دیوان مازندران به گفتة فردوسی از خطرناکترین و جسورترین دشمنان ایرانیان به شمار می رفتند و از آن جهت مردم این سرزمین
...
[مشاهده متن کامل]
را دیو نامیده اند که پس از اصلاح دین زرتشت، به دین آریایی قدیم خود باقی ماندند و دیوان ( خدایان ) را همچنان مورد پرستش قرار دادند، به همین سبب بین آریاهای مازندرانی با آریاهای ایرانی مخالفت عمیقی وجود داشته است