گفتم که بیا وعده دوشینه بیار
ور نه بخروشم از تو اکنون چو هزار.
فرخی.
دوشینه پی شراب می گردیدم افسرده گلی کنار آتش دیدم.
( منسوب به خیام ).
به جان آوردن دوشینه منگربجان بین کآوریدم دیده بر سر.
نظامی.
همان افسانه دوشینه گفتندهمان لعل پرندوشینه سفتند.
نظامی.
ملک برخاست جام باده در دست هنوز از باده دوشینه سرمست.
نظامی.
ماه دوشینه را رساند به مهدبست کابین چنانکه باشد عهد.
نظامی.
مگر طشت دوشینه کافتاده بودبه وقت سحرگه صدا داده بود.
نظامی.
ز دهقان دوشینه یاد آمدش.سعدی ( بوستان ).
که دوشینه معذور بودی و مست ترا و مرا بربط و سر شکست.
سعدی ( بوستان ).
سحرگه میان بست و در باز کردهمان لطف دوشینه آغاز کرد.
سعدی ( بوستان ).
دوشینه به کوی می فروشان پیمانه می به زر خریدم.
جلال الدین اکبرشاه ( از تاریخ ادبیات صفا ج 5 بخش 1 ص 455 ).
دوشینه بر آستان یاد از سر درد می مالیدم سر و دودست و رخ زرد بر حلقه در دست زدم گفت : چرا؟ بیهوده بود کوفتن آهن یوسف عادل شاه. ( از تاریخ ادبیات صفاج 5 بخش 1 ص 448 ).
- دوشینه شب ؛ شب گذشته و دیشب.( ناظم الاطباء ). شب دوشین. ( یادداشت مؤلف ) :
دیدی چه دراز بود دوشینه شبم
هان ای شب وصل آن چنان باش که دوش.
عنصری.
دوشینه. [ ن َ / ن ِ ] ( ص نسبی ) منسوب به دوش به معنی کتف و شانه. || بار بر دوش. ( ناظم الاطباء ).