( دَم کُفتن ) دم کوبیدِن؛ حساب رسیدن؛ تنبیه کردن؛ مجازات کردن؛ ترساندن. مثلاً دَمِس کُفتُم یعنی دمشو کوبیدم حسابش رسیدم