دم دراوردن

لغت نامه دهخدا

( دم درآوردن ) دم درآوردن. [ دُ دَ وَ دَ ]( مص مرکب ) دم دار شدن. دارای دم شدن. دم پیدا کردن. دم روییدن بر. || به نوی آغازیدن عدم اطاعت. از حد خود تجاوز خواستن ( زیردستی نسبت به زبردست ). تجاوز کردن زیردستی از حد خود. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

( دم در آوردن ) ( مصدر ) پررو شدن جسور گردیدن .

اصطلاحات و ضرب المثل ها

( دم درآوردن ) معنی اصطلاح -> دُم درآوردن
جسور / گستاخ / پررو شدن؛ از حد خود تجاوز کردن
مثال:
خوشم باشه، حالا دیگه دُم درآوردی و توی روی من وامی سی؟ بهت نشون می دم ! اگه یه دفعه ی دیگه از این غلط ا بکنی یه بلایی سرت می آرم تا بفهمی یه من آرد چندتا نون می ده.
توضیح:
همچنین ← «شیر / شیرک شدن»

پیشنهاد کاربران

دم درآوردن ؛ بر خلاف پیش اکنون دعوی فزونی و پیشی کردن. ( یادداشت مؤلف ) .
دم درآوردن ؛ نفس کشیدن. برآوردن نفس. بیرون آوردن هوا از ریتین. زهیر. مقابل شهیق. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
دم در آوردن: [عامیانه ، کنایه ] پر رو شدن.

بپرس