دامغه
لغت نامه دهخدا
دامغه. [ غ ِ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز واقع در 12هزارگزی جنوب خاوری اهواز و 4هزارگزی خاوری راه آهن اهواز به بندر شاهپور. دشت است و گرمسیر و دارای 400 تن سکنه. آب آن از چاه است و محصول آن غلات. شغل اهالی زراعت و گله داری است و راه آن در تابستان اتومبیل رو است. آثار قلعه خرابه کهن در نزدیک این آبادی وجود دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 ).
فرهنگ فارسی
دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
۲. جراحتی که تا مغز سر برسد.
دانشنامه اسلامی
[ویکی فقه] دامغه از جراحات سر می باشد. از آن در باب قصاص و دیات سخن رفته است.
دامغه جراحتی که پرده مغز را شکافته و به مغز رسیده است.
احکام دامغه
۱. ↑ جواهر الکلام، ج۴۳، ص۳۳۶-۳۳۷.
...
دامغه جراحتی که پرده مغز را شکافته و به مغز رسیده است.
احکام دامغه
۱. ↑ جواهر الکلام، ج۴۳، ص۳۳۶-۳۳۷.
...
wikifeqh: دامغه
پیشنهاد کاربران
دامغه صدمه یا جراحتی است که کیسه مغز را پاره کند