فرهنگ معین
مترادف ها
جدلی، قانونی، دادگاهی، بحثی، مربوط به سخنرانی
فارسی به عربی
پیشنهاد کاربران
رفیق هستیم، دشمن که نیستیم اقا🗿
ولی خب این ریشه شناسی درست نیست، همونطوری که سخن ایرانشهری جماعت درباره اینکه ترکی واژگان تخصصیش رو از فارسی گرفته درست نیست، اینم والا درست نی.
ولی خب این ریشه شناسی درست نیست، همونطوری که سخن ایرانشهری جماعت درباره اینکه ترکی واژگان تخصصیش رو از فارسی گرفته درست نیست، اینم والا درست نی.
خب ایراد کار شما اینجاست که از برهان نادرست به نتیجه نادرست تر می رسید. ادم بیسواد شاید، ولی زبان را بیسوادهای جامعه رشد نمیدهند ( آنها کاربر هستند نه سازنده اصلی ) ، اندیشمندان رشد میدهند، آلمانی نیرومند نیست چون آلمانی ها همه باسواد بودند، آلمانی نیرومند است چون امثال گوته را داشته.
... [مشاهده متن کامل]
دادگاه از دادن میاید نه داد زدن! این داد هم به معنی "عدالت" است ( دقیق ترش، دادن به معنی مقرر کردن ) نه "فریاد"! ازش واژگانی چون دادوَر/داور، دادوَرز، دادآفرین، دادسِتان، دادِستان ( فتوی ) و دادار
.
حق بمن گفته است هان ای دادور
مشنو از خصمی تو بی خصم دگر ( مولوی )
.
پس از دادگر داور رهنمون
بدان کو رهانید ما را ز خون ( فردوسی )
.
دو پرورده شاه بدخواه سوز
یکی دادورز و یکی دین فروز ( اسدی )
.
به طامات مجلس نیاراستم
ز دادآفرین توبه اش خواستم ( سعدی )
.
( ( وقتی اینجا سعدی واژه "دادآفرین" را برای خدا به کار میگیرد، آیا منظورش این است که خدا "فریادزن" و "دادزن" است؟ ) )
.
ناله خاقانی اگر دادسِتان شد از فلک
ناله من نبست غم دادسُتان من کجا ( خاقانی )
.
من شکستم حرمت ایمان او
پس یمینم برد دادِستان او ( مولوی )
.
( ( دادِستان در فارسی میانه نیز معنایی نزدیک به "فتوی" در گفتار اسلامی داشته، یکی از کتاب های بازمانده از آن زمان هم "دادِستان دنیگ" نام دارد. دِن در فارسی میانه یعنی وجدان و دین، حالا به ریشه اش کار ندارم. . . ) )
.
برفتم من اکنون بفرمان تو
به یزدان دادار پیمان تو ( فردوسی )
.
داد به معنی قانون در فارسی باستان به شکل بوده، ریشه اش دا بوده و این داتَ صفت مفعولی است ( فارسی نو اَش میشود "دادِه" )
حالا اگر نفرمایید این "تَ یا اَتَ" به معنی "آتا" یعنی پدر و خداست! چون شما ریشه شهر یزد را هم از یَزَتَ همان یازآتا به معنی نوشته خدا دانستید!
... [مشاهده متن کامل]
دادگاه از دادن میاید نه داد زدن! این داد هم به معنی "عدالت" است ( دقیق ترش، دادن به معنی مقرر کردن ) نه "فریاد"! ازش واژگانی چون دادوَر/داور، دادوَرز، دادآفرین، دادسِتان، دادِستان ( فتوی ) و دادار
.
حق بمن گفته است هان ای دادور
مشنو از خصمی تو بی خصم دگر ( مولوی )
.
پس از دادگر داور رهنمون
بدان کو رهانید ما را ز خون ( فردوسی )
.
دو پرورده شاه بدخواه سوز
یکی دادورز و یکی دین فروز ( اسدی )
.
به طامات مجلس نیاراستم
ز دادآفرین توبه اش خواستم ( سعدی )
.
( ( وقتی اینجا سعدی واژه "دادآفرین" را برای خدا به کار میگیرد، آیا منظورش این است که خدا "فریادزن" و "دادزن" است؟ ) )
.
ناله خاقانی اگر دادسِتان شد از فلک
ناله من نبست غم دادسُتان من کجا ( خاقانی )
.
من شکستم حرمت ایمان او
پس یمینم برد دادِستان او ( مولوی )
.
( ( دادِستان در فارسی میانه نیز معنایی نزدیک به "فتوی" در گفتار اسلامی داشته، یکی از کتاب های بازمانده از آن زمان هم "دادِستان دنیگ" نام دارد. دِن در فارسی میانه یعنی وجدان و دین، حالا به ریشه اش کار ندارم. . . ) )
.
برفتم من اکنون بفرمان تو
به یزدان دادار پیمان تو ( فردوسی )
.
داد به معنی قانون در فارسی باستان به شکل بوده، ریشه اش دا بوده و این داتَ صفت مفعولی است ( فارسی نو اَش میشود "دادِه" )
حالا اگر نفرمایید این "تَ یا اَتَ" به معنی "آتا" یعنی پدر و خداست! چون شما ریشه شهر یزد را هم از یَزَتَ همان یازآتا به معنی نوشته خدا دانستید!