خون راندن

لغت نامه دهخدا

خون راندن. [ دَ] ( مص مرکب ) خون جاری کردن. خون ریختن :
خون ز رگ آرزو براندم وزین روی
رفت ز من آن تبی کز آتش آز است.
خاقانی.

فرهنگ فارسی

خون جاری کردن خون ریختن

پیشنهاد کاربران

خون راندن ؛ جاری ساختن خون. خون روان کردن : و سوگند خورد که چندان بکشد از مردم اصطخر که خون براند. باصطخر آمد و بجنگ بستد. پس حصار در آن و خون همگان مباح گردانید [ عبداﷲ عامر ] و چندانکه میکشتند خون نمی رفت تا آب گرم بر خون میریختند، پس برفت. ( فارسنامه ابن البلخی ص 116 ) .
...
[مشاهده متن کامل]

- || کنایه از سخت گریه کردن. بشدت اشک ریختن :
همی راند جمشیدخون در کنار
همی کرد پوزش بر کردگار.
فردوسی.
ز دو دیده بهرام بس خون براند
ز کار سپهری شگفتی بماند.
فردوسی.
ز بس یارکو داشت در اندرون
همی راند رودابه از دیده خون.
فردوسی.

بپرس