خلس
لغت نامه دهخدا
خلس. [ خ َ ] ( ع مص ) ربودن چیزی را. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( اقرب الموارد ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( المصادر زوزنی ).
خلس. [ خ ُ ]( ع ص ، اِ ) زنان سپیدی که سپیدی آنها بسیاهی آمیخته باشد. ج ِ خلساء. ( منتهی الارب ). یقال : هن نساء خلس.
فرهنگ فارسی
زنان سپیدی که سپیدی آنها بسیاهی آمیخته باشد جمع خلسائ .
فرهنگ معین
پیشنهاد کاربران
لایزال یخالسها النظر من حین الی حین
منفلوطی، صفوة المولفات الکاملة العبرات الفضیلة، ص٨٦
منفلوطی، صفوة المولفات الکاملة العبرات الفضیلة، ص٨٦
عالمی هست که روح از بدن خارج می شود