خردینه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
پیشنهاد کاربران
به نظرخود من میشه : یه الف بچه
و اینک مادر و پدر را چه هولناک روزگاری در پیش است که خُردینه ای دشنه بر کف بر ایشان بتازد و خونشان بریزد.
( از کتاب آیسخولوس، عبدالله کوثری )
و اینک مادر و پدر را چه هولناک روزگاری در پیش است که خُردینه ای دشنه بر کف بر ایشان بتازد و خونشان بریزد.
( از کتاب آیسخولوس، عبدالله کوثری )
خُردینه : [عامیانه، اصطلاح] بچه ی خردسال.