حنق
لغت نامه دهخدا
حنق. [ ح َ ن ِ ] ( ع ص ) شدیدالغیظ. ( اقرب الموارد ). خشمگین. حانق. حنیق.رجوع به حنیق شود. || ( مص ) خشم گرفتن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به ماده قبل شود.
حنق. [ ح ُ ن ُ ]( ع ص ) فربهان. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). مردمان فربه. ( ناظم الاطباء ): ابل حنق ؛ سیمان. ( اقرب الموارد ). شتران فربه. || ج ِ حنیق. ( منتهی الارب )( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به حنیق شود.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - کینه دشمنی ( شدید ) . ۲ - خشم شدید شدت غیظ .
فرهنگ معین
پیشنهاد کاربران
حانق، مشتق از حنق بمعنی خشمگین است |
"و قد اکتفی المامور الحانق بأن شیعه الی الباب بصفعة علی القفاه شفی بها غلیله"
یومیات نائب فی الاریاف، توفیق الحکیم ص٤٩
"و قد اکتفی المامور الحانق بأن شیعه الی الباب بصفعة علی القفاه شفی بها غلیله"
یومیات نائب فی الاریاف، توفیق الحکیم ص٤٩