حشرج

لغت نامه دهخدا

حشرج. [ ح َ رَ ] ( ع اِ ) چاه در میان سنگ ریزه ها که به آب نزدیک باشد. ( منتهی الارب ). چاه خرد در میان سنگریزه. ( مهذب الاسماء ). ج ، حشارج. || کوزه بسیار باریک. تنک ، که در آن آب سرد گردد. ( منتهی الارب ). ج ، حشارج. || مغاک در کوه که در آن آب صافی شود. حشرجة، یکی. ج ، حشارج. || نارگیل. نارجیل.

حشرج. [ ح َ رَ ] ( اِخ ) نامی از نامهای مردان عرب. رجوع به عقد الفرید ج 7 ص 57 شود.

حشرج. [ ح َ رَ ] ( اِخ ) ابن عبداﷲ مکنی به ابی صخر. محدث است.

حشرج. [ ح َ رَ ] ( اِخ ) ابن نباتة مکنی به ابی بکر ( ابی مکرم ). محدث است.

پیشنهاد کاربران

رَدَّدَ صَوتَ النَّفَسِ فی حَلْقهِ من غیر أَن یُخْرِجَه بلسانه ( تاج العروس , ج3 , ص326 )
بهنگام مرگ نفسش گرفت و خرخر کرد. ( فرهنگ ابجدی , ص331 )
رَدَّدَ صوتَ النَّفَس فی حَلْقه من غیر أَن یخرجه بلسانه. ( لسان العرب , ج2 , ص237 )