حافی

/hAfi/

مترادف حافی: برهنه پا، پابرهنه، پاپتی

لغت نامه دهخدا

حافی. ( ع ص ) نعت فاعلی از حَفی ً و حِفْوةً. برهنه پای. ( منتهی الارب ). پابرهنه. ( منتهی الارب ) : التزام کرد عورات را سافرات الوجوه ، و رجال را حافیات الارجل از خانها بیرون آورد. ( جهانگشای جوینی ).
آن یکی تا کعبه حافی میرود
وآن یکی تا مسجد از خود می شود.
مولوی.
|| سوده پای. ( منتهی الارب ). || سوده سپل. || سوده سُم. ( منتهی الارب ). ج ، حافون ، حافات. ( مهذب الاسماء ). حفاة. ( منتهی الارب ) ( غیاث اللغات ). || قاضی.( منتهی الارب ). داور.

حافی. ( اِخ ) بشر حافی. رجوع به بشر شود :
بشر حافی را مبشر شد ادب
سر نهاد اندر بیابان طلب...
مولوی.

فرهنگ فارسی

پابرهنه، برهنه پای، کسی بدون کفش راه برود
( صفت ) کسی که بدون کفش راه رود پا برهنه جمع : حفات .

فرهنگ معین

[ ع . ] (اِفا. ) پابرهنه . ج . حفاة .

فرهنگ عمید

کسی که بی کفش راه می رود، پابرهنه، برهنه پای.

جدول کلمات

پا برهنه

پیشنهاد کاربران

بدون کفش
پابرهنه
پاپتی
بدون توشه
آن یکی تا کعبه حافی می رود
وین یکی تا مسجد از خود می شود
✏ �مولانا�
عنایتگر
پاپَتی.
پاپَتیدن = با پاهای برهنه راه رفتن.
حافی اسم خداست
حافیا
حافیانا
حافیدا
حافیلدا
اسمهای زیبایی برای دختران میشود

بپرس