تنابنده

لغت نامه دهخدا

تنابنده. [ ت َ ب َ دَ / دِ ] ( اِمرکب ) در تداول مردم ، ضعیف ترین و حقیرترین بنده. خرد و کوچک و خوار و زبون. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): خدا هیچ تنابنده ای را محتاج خلق نکند. هیچ تنابنده را خدا به این مرض مبتلا نکند. ( یادداشت ، ایضاً ).

فرهنگ فارسی

در تداول مردم ضعیف ترین و حقیر ترین بنده . خرد و کوچک و خوار و زبون .

پیشنهاد کاربران

تنابنده شاید طنابنده بوده باشد؛ بن مضارع مصدر طنابیدن بهمراه پسوند اسم فاعل ساز اَنده.
طنابنده= موجودی کوچک و خرد مثل عنکبوت، ذی اثر، هر موجود و چیزی که باعث تغییر در محیط پیرامون خود گردد.
تنابنده شاید طنابنده بوده باشد؛ بن مضارع طنابیدن
بهمراه پسوند اسم فاعل ساز اَنده.
طنابنده= موجودی خرد و کوچک مثل عنکبوت، هر موجود و هر چیزی که اثری از خود بجای میگذارد و تغییری در محیط ایجاد میکند.
...
[مشاهده متن کامل]

خدا هیچ تنابنده ای را محتاج نکند یعنی خدا حتی هیچ موجود ریزی را هم محتاج نکند چه رسد به موجودات والاتر.

به نظر اینجانب، واژه " تنابنده " شاید در ابتدا ( تنهابنده ) بوده است، که در گذر زمان به ( تنابنده ) تغییر پیدا کرده است.
تنها بنده: یعنی بنده ی تنها و بی کس و بیچاره. . .
مثال: "خداکند هیچ تنابنده ای در این روزگار به کسی محتاج نشود"
...
[مشاهده متن کامل]

یعنی : از خدا می خواهم که هیچ آدم بیچاره و فقیری در این . . . به دیگری محتاج نشود.

تنها بنده
تنابنده : تنها بنده ، هیچ احدی ، هیچ بنده ای ، هیچ کسی، خدا تنابنده ای را محتاج نکند : خدا هیچ بنده ای را محتاج نکند