در فارسی محاوره ای معانی زیاده میده
انتخاب
انتصاب
برگماری
گزینش
منصوب
معین کردن
منصوب کردن
انتخاب
انتصاب
برگماری
گزینش
منصوب
معین کردن
منصوب کردن
تعیین تکلیف: گُزیرشکاری، گزینشکاری
"بایدنباید"
( برای کسی ) تعیین تکلیف کردن= بایدنباید کردن، بایدنباید گفتن
( برای کسی ) تعیین تکلیف کردن= بایدنباید کردن، بایدنباید گفتن
تکلیف نمایی. تکلیف گذاری. تکلیف شناسی. تکلیف نهی . تکلیف مندی.
هم تعیین و هم تکلیف ریشه ایرانی دارند ، تکلیف همخانواده واژه کلفت است
قضیه را فیصله دادن، یکسره کردن موضوع، کش ندادن،