تشکیل دادن
مترادف تشکیل دادن: سازمان دادن، برگزار کردن، به وجود آوردن، شکل دادن، تاسیس کردن، برپا کردن، درست کردن
برابر پارسی: باز کردن، گشایش
معنی انگلیسی:
فرهنگ فارسی
مترادف ها
قالب کردن، پروردن، ساختن، بشکل در اوردن، تشکیل دادن، سرشتن، شکل گرفتن، فرم دادن، متشکل کردن
درست کردن، سازمند کردن، تشکیل دادن، متشکل کردن، سازمان دادن، تشکیلات دادن، سرو صورت دادن
پایه زدن، ریختن، قالب کردن، ساختن، ساختمان کردن، تشکیل دادن، تاسیس کردن، بر پا کردن، بنیاد نهادن، ذوب کردن، قالب ریزی کردن
ترکیب کردن، تشکیل دادن، تاسیس کردن
تشکیل دادن، تلفظ کردن، سراییدن، با صدا ادا کردن
فارسی به عربی
پیشنهاد کاربران
پیشنهادِ واژه : "بَرستادن/بَرست - " ، " برستاده بودن/ شدن ( از ) "
1 - برابرپارسیِ واژه یِ آلمانیِ " ( bestehen ( aus etw" به معنایِ " تشکیل شدن ( از چیزی ) "است. چنانچه بخواهیم به واژه یِ "برستادَن" بمانندِ "فرستادَن" به گونه ای گُذرا ( تراگذرا ) بنگریم، برابرپارسیِ واژه یِ آلمانیِ بالا " برستاده بودن/ شدن ( از چیزی ) " خواهد بود.
... [مشاهده متن کامل]
پس داریم:
( bestehen ( aus etw : برستاده شدن ( از چیزی )
نکته: پیشوندِ آلمانیِ " - be" هیچ پیوندی با پیشوندِ پارسیِ "بَر" ندارد و پیشنهادِ پیشوندیِ من تنها برپایه یِ جهان بینیِ گویشورانِ پارسی و با نگاه به واژگانی همچون " برآمدن/ برآمده بودن از چیزی/ برپا کردن و . . . " می باشد. فراموش نکنید که پیشوندِ "بَر" پیشوندِ جدایی پذیر است.
روشِ دستیابیِ من به این واژه:
ریشه یِ اوستاییِ "ستا" با واژگانِ آلمانیِ "stehen" و "stellen" برابر است و ازآنجایی که پیشوندِ درخور برای "تشکیل شدن/دادن" در زبانِ پارسی پیشوندِ "بَر" می باشد، از اینرو من واژه یِ "برستادَن، برستاده شدن" را پیشنهاد می کنم.
2 - همچنین یکی دیگر از کاربردهایِ واژه یِ ( z. B. eine Beziehung zwischen zwei Dingen ) "bestehen" ، برابر با واژه یِ "برقرار بودن" ( برای نمونه پیوندی یا رابطه ای میان دو چیز ) می باشد. از اینرو، با بهره گیری از واژه یِ "برستادن/برست - "، به جایِ واژه یِ "برقرار بودن ( میانِ ) " ، واژه یِ " برستاده بودن ( میانِ ) " پیشنهاد می شود.
همچنین داریم:
برستِش داشتن = برقراری داشتن
برستادَن = برقرار کردن
نمونه:
برقرار کردم: برستادَم / برقرار کنیم : برستیم / برقرار می کند: برمی ستَد/ برقرار کرد: برستاد/ برقرار است: برستاده است و. . . .
. . . .
از اینرو دو معنا برایِ واژه یِ "برستادَن" خواهیم داشت: "تشکیل دادن/شدن" و " برقرار کردن/شدن".
نکته: واژه یِ bestehen دارایِ معناهایِ دیگری نیز هست که ما در اینجا به آنها کاری نداریم.
1 - برابرپارسیِ واژه یِ آلمانیِ " ( bestehen ( aus etw" به معنایِ " تشکیل شدن ( از چیزی ) "است. چنانچه بخواهیم به واژه یِ "برستادَن" بمانندِ "فرستادَن" به گونه ای گُذرا ( تراگذرا ) بنگریم، برابرپارسیِ واژه یِ آلمانیِ بالا " برستاده بودن/ شدن ( از چیزی ) " خواهد بود.
... [مشاهده متن کامل]
پس داریم:
( bestehen ( aus etw : برستاده شدن ( از چیزی )
نکته: پیشوندِ آلمانیِ " - be" هیچ پیوندی با پیشوندِ پارسیِ "بَر" ندارد و پیشنهادِ پیشوندیِ من تنها برپایه یِ جهان بینیِ گویشورانِ پارسی و با نگاه به واژگانی همچون " برآمدن/ برآمده بودن از چیزی/ برپا کردن و . . . " می باشد. فراموش نکنید که پیشوندِ "بَر" پیشوندِ جدایی پذیر است.
روشِ دستیابیِ من به این واژه:
ریشه یِ اوستاییِ "ستا" با واژگانِ آلمانیِ "stehen" و "stellen" برابر است و ازآنجایی که پیشوندِ درخور برای "تشکیل شدن/دادن" در زبانِ پارسی پیشوندِ "بَر" می باشد، از اینرو من واژه یِ "برستادَن، برستاده شدن" را پیشنهاد می کنم.
2 - همچنین یکی دیگر از کاربردهایِ واژه یِ ( z. B. eine Beziehung zwischen zwei Dingen ) "bestehen" ، برابر با واژه یِ "برقرار بودن" ( برای نمونه پیوندی یا رابطه ای میان دو چیز ) می باشد. از اینرو، با بهره گیری از واژه یِ "برستادن/برست - "، به جایِ واژه یِ "برقرار بودن ( میانِ ) " ، واژه یِ " برستاده بودن ( میانِ ) " پیشنهاد می شود.
همچنین داریم:
برستِش داشتن = برقراری داشتن
برستادَن = برقرار کردن
نمونه:
برقرار کردم: برستادَم / برقرار کنیم : برستیم / برقرار می کند: برمی ستَد/ برقرار کرد: برستاد/ برقرار است: برستاده است و. . . .
. . . .
از اینرو دو معنا برایِ واژه یِ "برستادَن" خواهیم داشت: "تشکیل دادن/شدن" و " برقرار کردن/شدن".
نکته: واژه یِ bestehen دارایِ معناهایِ دیگری نیز هست که ما در اینجا به آنها کاری نداریم.
سریشیدن
والذین
فراهم کردن، سرشتن