تاچه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
( اسم ) لنگ. خرد یک لنگه از خورجین یک عدل یک جوال .
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
۲. کیسۀ بزرگ و ستبر که بر پشت چهارپایان بارکش می گذارند و در آن چیزی می ریزند.
گویش مازنی
واژه نامه بختیاریکا
مترادف ها
رنج، مصیبت، عدل، محنت، لنگه، تا، تاچه، بلاء
فارسی به عربی
پیشنهاد کاربران
تاش وتاچه tach بمعنی دوست گیره چسبان وصل همراه که از attach درهمین معنی گرفته شده تاچه دوست رفیق
البته ترکی چون نه شهرونه گروه داشته و با گله شان هم فامیل بودند چاره ای جز دزدی کلمه ندارند
البته ترکی چون نه شهرونه گروه داشته و با گله شان هم فامیل بودند چاره ای جز دزدی کلمه ندارند
معنی ش که مشخصه . فقط مورد استفاده شو تو کتاب دن آرام دیدم جایی که میگه:
جوری باش اختلاط میکردند که انگار هم سن و هم تاچه یِ خودشان است
جوری باش اختلاط میکردند که انگار هم سن و هم تاچه یِ خودشان است
جوال کوچک