"گفت: بوبکر حصیری را و پسرش را خلیفه با جبّه و موزه به خانه خواجه آورد و بایستانید و عقابین بردند، کس نمیداند که حال چیست، و چندین محتشم به خدمت آمده اند و سوار ایستاده اند که روز آدینه است، و هیچ کس را بار نداده اند مگر خواجه بونصر مشکان که آمد و فرود رفت . "
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم
"حصیری خواجه را دشنام داد و گفت "بگیرید این سگ را تا کرا زهره آن باشد که این را فریاد رسد" و خواجه را قوی تر بر زبان آورد. "
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم
"چنان افتاد که حصیری با پسرش بوالقاسم به باغ رفته بودند. به باغ خواجه علی میکائیل که نزدیک است، و شراب بی اندازه خورده و شب آنجا مقام کرده و آنگاه صبوح کرده - و صبوح ناپسندیده است و خردمندان کم کنند - و تا میان دو نماز خورده و آنگاه برنشسته و خوران خوران به کوی عبّاد گذر کرده"
... [مشاهده متن کامل]
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم
... [مشاهده متن کامل]
تاریخ بیهقی، مجلّد ششم