بو کردن


مترادف بو کردن: استشمام کردن، بو کشیدن، بوییدن، بدبو شدن، متعفن شدن، له شدن، فاسد شدن

معنی انگلیسی:
scent, smell, to smell

لغت نامه دهخدا

بو کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از کسب کردن بو. ( آنندراج ). بوی چیزی را استشمام کردن. بوییدن. ( فرهنگ فارسی معین ).بوئیدن. استشمام. ( یادداشت بخط مؤلف ) :
باغبان ورنه گشوده ست گلستان ترا
بو نکرده ست صبا سیب زنخدان ترا.
صائب ( از آنندراج ).
|| متعفن شدن. عفونت داشتن. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ فارسی

بوی چیزی را استشمام کردن بوییدن.

مترادف ها

smell (فعل)
حاکی بودن از، بو کردن، بو دادن، بوییدن، رایحه داشتن

respire (فعل)
دمیدن، نفس کشیدن، دم زدن، بهوش امدن، تنفس کردن، امید تازه پیدا کردن، بو کردن

فارسی به عربی

رائحة

پیشنهاد کاربران

بو کلمه ای تورکی است که از فعل بورماق به معنی بو دادن و بخار کردن گرفته شده ریشه آن بور بوده و در فارسی ر آن افتاده و به صورت بو در آمده است دیوان الغات تورک. در تورکی به بینی بورون گفته می شود که از ریشه
...
[مشاهده متن کامل]
بور و پسوند ون تشکیل یافته و عضو بویایی هست به افساری هم که به بینی چهار پایان وصل می شود بوروندوق گویند که از بورون و پسوند دوق تشکیل یافته است

درک کردن دریافتن
بوییدن، سِمیدن
اشمام
به ریه کشیدن