به مردم نشمردن ؛ آدم حساب نکردن. کسی ندانستن. ارج و ارزی قائل نبودن :
ز برگ گیاهان کوهی خورد
چو ما را به مردم همی نشمرد.
فردوسی.
دل برد و مرا نیز به مردم نشمرد
گفتار چه سود است که ورغ آب ببرد.
فرخی.
ز برگ گیاهان کوهی خورد
چو ما را به مردم همی نشمرد.
فردوسی.
دل برد و مرا نیز به مردم نشمرد
گفتار چه سود است که ورغ آب ببرد.
فرخی.