بلون

لغت نامه دهخدا

بلون. [ ب ُ ] ( اِ ) بنده ، برابر آزاد. ( از برهان ). عبد. مملوک. رق. بنده. مقابل آزاد. و ظاهراً در این بیت محمدبن وصیف سجزی این کلمه آمده است در مدح یعقوب بن لیث صفاری :
ای امیری که امیران جهان خاصه و عام
بنده و چاکر و مولات و بلونند و غلام.
( یادداشت مرحوم دهخدا ).
صاحبا در سر کلک تو نهاده ست خدا
بهمه حال همه خلق جهان را روزی
منعم و مفلس و آزاد و بلون...
نزاری.

بلون. [ ب َ ] ( اِ ) دستمال و رومال. || گلوبند. || تسبیح. || راه و طریق. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

دستمال و رومال ٠ یا گلوبند ٠ یا تسبیح٠ یا راه و طریق ٠

پیشنهاد کاربران

بلون� baloun � باحرکت فتحه روی � ب �در زبان دزفولی. . جمع � بل � مخفف بلا . . درد سر . .
بلون. . دردسرها. . مزاحم ها
معمولا با واژه بچ � boch � به معنی زایده ای که از چیزی بیرون زده باشد می آید. .