بظر

لغت نامه دهخدا

بظر. [ ب َ ] ( ع اِ ) تلاق. ج ، بُظور. و منه قولهم فی الشتم : امصص بظر فلانة. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). بیظر. بُظارَه. ( منتهی الارب ). دلاغ و آن موضعی است که خاتنان عرب برند. ( یادداشت مؤلف ). خروس. خروسه. خروسک. گندمک. ( زمخشری ) ( ازیادداشت مؤلف ). || بلندی میان دو لب فرج. ( آنندراج ). || انگشتری. ( منتهی الارب ).

بظر. [ ب َظَ ] ( ع مص ) با بُظرَة گردیدن مرد. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || درازتلاقی و درازتلاق شدن. || ختنه کردن جاریه را. ( از منتهی الارب ).

بظر. [ ب َ ظَ ] ( ع اِ ) درازتلاقی. ( ناظم الاطباء ). زنان را بر فرج فزونیکی است و آنرا ختنه کنند و آن فزونی ببرند و بتازی آن فزونی را بظر گویند. ( ذخیره خوارزمشاهی ). || انگشتری. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

دراز تلاقی ٠ زنان را بر فرج فزونیکی است و آنرا ختنه کنند و آن فزونی ببرند و بتازی آن فزونی را بظر گویند ٠ یا انگشتری ٠

پیشنهاد کاربران

ابواحمد موفّق در ربیع الاول سنه ی ۲۷۶ برای سرکوبی و انتزاع حکومت اصفهان از دست احمد بن عبدالعزیز عجلی به اصفهان آمد و رسولی را اصبغ نام نزد احمد بن عبدالعزیز فرستاد با نامه متضمّن این معنی که لشکریان خود را تسلیم ابواحمد کند. احمد بن علویه کرّانی اصفهانی که از شعرا و ادبای نامی قرن سوم بود این اشعار را در هجو ابواحمد و فرستاده ی او ساخت:
...
[مشاهده متن کامل]

ادّی رسالتَه و اَوْصَل کُتْبَه
و اَتی بامرٍ لا ابالک مُعضِل
قال اطَّرِح ملک اصبهان و عزّه
وابعث بعسکرک الخمیس الجحفل
فعلمتَ انَّ جوابه و خطابه
عَضَّ الرَّسول بِبَظْرِ امّ المُرسل
یعنی : رسولِ ابواحمد موفّق پیغام بگزارد و نامه های وی برسانید و کاری سخت پیشنهاد کرد. گفت ملک اصفهان فروگذار و سپاه خود را پیش ما بفرست. پاسخ احمد بن عبدالعزیز به این نامه و پیام این بود که فرستاده به دندان گیرد فرج مادر فرستنده را .
تاریخ اصفهان، جلد وقایع و حوادث، ص ۱۴۱