بسی

/basi/

مترادف بسی: بسیار، خیلی، زیاد، فراوان

متضاد بسی: کم، اندک

معنی انگلیسی:
much, right, too, very, well, many, often, terribly

لغت نامه دهخدا

بسی. [ ب َس ْ سا ] ( اِخ ) رجوع به بُس شود.

بسی. [ ب َس ْ س ] ( ص نسبی ) منسوب به بَس که بطنی است از حمیر. ( از لباب الانساب ) ( از سمعانی ).

بسی. [ ب َس ْ س ] ( اِخ ) ابوالحسن توبةبن نمر بسی قاضی مصر بود. ( از لباب الانساب ).

بسی. [ ب ُ س َی ی ] ( اِخ )از جبال بنی نصر و جُمَد است. ( از معجم البلدان ).

بسی. [ ] ( اِخ ) شهریست بترکستان. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 3 جزء 30 ص 49، 50، 444 و 531 شود.

بسی. [ ب َ ] ( ق ) بمعنی بسیار و زیادتی. ( برهان ). مزیدعلیه بس. ( غیاث ). بسیار وبس. ( شرفنامه منیری ) ( مؤید الفضلاء ). بمعنی بسیاری و آن را بسا نیز گویند. ( انجمن آرا ). مرادف بسیار واز شان اوست که چنانکه در اول کلام آید، در آخر و اواسط کلام نیز درآید و بسی را بسا نیز گویند. ( آنندراج ). بسیاری. ( فرهنگ نظام ). بسیار و فراوان و کثیر و زیادتی. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به شعوری ج 1 ورق 199 شود. کثیری. فراوانی. زیاده. مقدار زیاد :
پوپک دیدم بحوالی سرخس
بانگگ بر برده به ابر اندرا
چادرکی دیدم رنگین بر او
رنگ بسی گونه بر آن چادرا.
رودکی.
دیدی تو ریژ و کام بدو اندرون بسی
با ریدکان مطرب بودی بفر و زیب.
رودکی.
از فلک نحسها بسی بینند
آنک باشد غنی ،شود مفلاک.
ابوشکور.
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی.
فردوسی.
بجستند فرزند شاهان بسی
ندیدند از آن نامداران کسی.
فردوسی.
بسی خواستند از یلان زینهار
بسی کشته شد در گه کارزار.
فردوسی.
از آن بنفشه که زیر دو زلف دوست دمید
بسی نماند که بر لاله جای گردد تنگ.
فرخی.
حقا که بسی تازه تر ونوتر از آنید
والاتر از آنید و نکوخوتر از آنید.
منوچهری.
تو زآنچه بگفتند بسی بهتر بودی
بر جان و روان پدرانت بفزودی.
منوچهری.
ژاژداری تو هستند بسی ژاژخران
وین عجب نیست که یازند سوی ژاژ خران.
عسجدی.
گذشته بر او بر بسی کام و دام
یکی تیزپایی و دانوش نام.
عنصری.
بسی خیمه ها کرده بود او درست
مر این خیمه های مرا چاره جست.
عنصری.
از بسی گشتن بحال از حال شد یاقوت پاک بیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسی

بسیاری تعدادی کثیر .
شهر پست بترکستان

فرهنگ معین

(بَ ) (ق . ) بسیاری ، به اندازة زیاد.

واژه نامه بختیاریکا

( بَسی ) از نام ها ی زنانه

دانشنامه عمومی

بسی ( به انگلیسی: Bassae ) یا بِسی یا وَسس به معنای دره ای کوچک در میان صخره ها[ ۱] مکانی باستانی در شمال شرقی مسینیا پریفکچر ( به انگلیسی: Messenia ) است که در زمان قدیم جزئی از آرکادیا بوده است . بسی در کنار روستای اسکلیروس، در شمال شرقی فیگالیا، در جنوب آندریتسینا و در شرق مگالوپلیس قرار دارد . این مکان به دلیل حفظ معبد آپولو اپیکیوریس از اواسط تا اواخر قرن پنجم پیش از میلاد، مشهور است . اگرچه این معبد از لحاظ جغرافیایی از حکومت بزرگ یونان باستان دور بوده است، با این حال یکی از معابدی است که به دلیل خصوصیات غیرمعمول خود بسیار مورد مطالعه قرار گرفته است . بَسی اولین مکان در یونان بود که سال ۱۹۸۶ در فهرست میراث جهانی ثبت شد [ ۲] عمارت این بنا بین سالهای ۴۰۰ تا ۴۵۰ پیش از میلاد ساخته شده است .
عکس بسی
این نوشته برگرفته از سایت ویکی پدیا می باشد، اگر نادرست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید: گزارش تخلف

مترادف ها

very (قید)
خیلی، بسیار، بسی، زیاد، چندان

much (قید)
خیلی، تقریبا، بسیار، بسی، زیاد، بفراوانیدور

adequately (قید)
بسی

lot (قید)
خیلی، بسیار، بسی

often (قید)
خیلی زیاد، بسی، غالبا، بارها، کرارا، غالب اوقات، خیلی اوقات، بکرات

فارسی به عربی

جدا , فی اغلب الاحیان , قطعة , کثیر

پیشنهاد کاربران

منبع. عکس فرهنگ پاشنگ
واژه ی بسی از ریشه ی واژه ی بسیار فارسی هست
فردوسی.
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی.
فردوسی.
بجستند فرزند شاهان بسی
ندیدند از آن نامداران کسی.
...
[مشاهده متن کامل]

فردوسی.
بسی خواستند از یلان زینهار
بسی کشته شد در گه کارزار.
فردوسی
زبان های ترکی�در چند مرحله بر�زبان فارسی�تأثیر گذاشته است. نخستین تأثیر زبان ترکی بر پارسی، در زمان حضور سربازان تُرک در ارتش�سامانیان�روی داد. پس از آن، در زمان فرمان روایی�غزنویان، �سلجوقیان�و پس از�حملهٔ مغول، تعداد بیشتری�وام واژهٔ�ترکی به زبان فارسی راه یافت؛ اما بیشترین راه یابی واژه های ترکی به زبان فارسی در زمان فرمانروایی�صفویان، که ترکمانان�قزلباش�در تأسیس آن نقش اساسی داشتند، و�قاجاریان�بر ایران بود.
• منابع ها. تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. اول و دوم، انتشارات ققنوس، ۱۳۷۴
• تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. سوم، انتشارات بدیهه، ۱۳۷۴
• حسن بیگ روملو، �احسن التواریخ� ( ۲ جلد ) ، به تصحیح�عبدالحسین نوایی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹. ( مصحح در پایان جلد اول شرح مفصل و سودمندی از فهرست لغات�ترکی�و�مغولی�رایج در متون فارسی از سده هفتم به بعد را نوشته است )
• فرهنگ فارسی، محمد معین، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۵
• غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، ۱۳۸۶
• فرهنگ کوچک زبان پهلوی، دیوید نیل مکنزی، ترجمه مهشید فخرایی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ۱۳۷۹

بسیبسیبسیبسی
beastly
There was a lamp in there—light, don’t you know—and outside it was so beastly, beastly dark.
more than a little = Very; significantly. Usually said of a particular emotion.
I'm more than a little disappointed that you won't be coming to the wedding, I must say.
Tom is more than a little excited about starting his new job.
...
[مشاهده متن کامل]

What was more than a little unreal, then, was the claim that the Sultan and his government ruled their domains in the sense in which Europeans understood government and administration.

معنی کلمه "بسیکمانی" رو نذاشتین
معنیش میشه بسیک و در امان خدا باش
این در مواقعی که افراد حس دوگانگی یا شک یا التزلم یا حتی عشق و نفرت رو دارن استفاده میشه! ممنونم
. در پارسی میانه:wisē kirdan=فرستادن. همچنین این فعل در گویش فارسی کهمره ای به شکل بِسی کِردَن هنوز بجا مانده:بِسی اُمکِردیش=فرستادمش
بسی واژی از گسی و گسیل است و ان را بسیر نیز گویند
بس
بس گوهر قیمتی که در سینهٔ توست

بپرس