بر زبان راندن ؛ بر زبان آوردن. جاری ساختن بر زبان. سخن گفتن. ( ناظم الاطباء ) . ذکر کردن. بیان کردن. گفتن. ادا کردن : عامه مردم وی را [ میکائیل را ] لعنت کردند بدین حرکت ناشیرین که کرد و از آن زشتی که بر زبان راند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 183 ) . از خان درخواهد تا آن شرح ها و سوگندان را که در عهدنامه نبشته آمده است بتمامی بر زبان راند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 212 ) . روز آدینه هارون بطارم آمد و بونصر سوگندنامه ای نبشته بود عرض کرد، هارون بر زبان راند و اعیان و بزرگان گواه شدند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 361 ) . و سوگندان بر زبان راند. ( تاریخ بیهقی ) .
... [مشاهده متن کامل]
نام علی بر زبان که یارد راندن
جز که حکیمان بعذرها و به پیمان.
ناصرخسرو.
و بر زبان مبارک راند که : ولدت. . . ( کلیله و دمنه ) .
بحق اشهد ان لا اله الا اﷲ
چنان بمیران کاین قول بر زبان رانم.
سوزنی.
گفتن نیکو به نیکویی نه چون نیکی بود
نام حلوا بر زبان راندن نه چون حلواستی.
میرابوالقاسم فندرسکی.
زهی صدری که خصمت را گیا نفرین همی خواند
نگرتا آنکه جان دارد چه نفرین بر زبان راند.
خاقانی.
ثناهای پریرخ بر زبان راند
پری بنشست و او را نیز بنشاند.
نظامی.
تکلم ؛ بر زبان راندن. گفتن. ( یادداشت دهخدا ) .
... [مشاهده متن کامل]
نام علی بر زبان که یارد راندن
جز که حکیمان بعذرها و به پیمان.
ناصرخسرو.
و بر زبان مبارک راند که : ولدت. . . ( کلیله و دمنه ) .
بحق اشهد ان لا اله الا اﷲ
چنان بمیران کاین قول بر زبان رانم.
سوزنی.
گفتن نیکو به نیکویی نه چون نیکی بود
نام حلوا بر زبان راندن نه چون حلواستی.
میرابوالقاسم فندرسکی.
زهی صدری که خصمت را گیا نفرین همی خواند
نگرتا آنکه جان دارد چه نفرین بر زبان راند.
خاقانی.
ثناهای پریرخ بر زبان راند
پری بنشست و او را نیز بنشاند.
نظامی.
تکلم ؛ بر زبان راندن. گفتن. ( یادداشت دهخدا ) .
یعنی تلفظ کردن، سخن گفتن
به انگلیسی؛ to utter
به انگلیسی؛ to utter
مصدر مرکب یعنی مشهور شدن
کنایه از مشهور دانستن