بدگوهر. [ ب َ گ َ / گُو هََ ] ( ص مرکب ) بدذات و بداصل. ( برهان قاطع ) ( هفت قلزم ) ( ناظم الاطباء ) ( از ولف ). بدسرشت و بداصل. ( آنندراج ). هرچیز که اصلاًبد باشد. بدنژاد. ( ناظم الاطباء ). بی اصل. بی گوهر. بدنهاد. بدفطرت. نانجیب. ( یادداشت مؤلف ) : چه باشد مرا گفت از این کشتنا مگر کام بدگوهر آهرمنا.
فردوسی.
و رجوع به ترکیبات گوهر شود.
فرهنگ فارسی
بدگهر، بداصل ، بدذات ، بدنژاد ( صفت ) ۱ - بداصل بد نژاد . ۲ - بد ذات مقابل نیک گوهر .
فرهنگ معین
( ~. گُ هَ )(ص مر. ) بدنژاد. بدسرشت .
فرهنگ عمید
بداصل، بدذات، بدنژاد.
مترادف ها
ignoble(صفت)
فرومایه، خسیس، پست، ناکس، بد گوهر، نا اصل
lowborn(صفت)
پست، بد گوهر، بد اصل
فارسی به عربی
دنیی
پیشنهاد کاربران
منبع. عکس فرهنگ فارسی یافرهنگ عمید زبان های ترکی�در چند مرحله بر�زبان فارسی�تأثیر گذاشته است. نخستین تأثیر زبان ترکی بر پارسی، در زمان حضور سربازان تُرک در ارتش�سامانیان�روی داد. پس از آن، در زمان فرمان روایی�غزنویان، �سلجوقیان�و پس از�حملهٔ مغول، تعداد بیشتری�وام واژهٔ�ترکی به زبان فارسی راه یافت؛ اما بیشترین راه یابی واژه های ترکی به زبان فارسی در زمان فرمانروایی�صفویان، که ترکمانان�قزلباش�در تأسیس آن نقش اساسی داشتند، و�قاجاریان�بر ایران بود. ... [مشاهده متن کامل]
• منابع ها. تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. اول و دوم، انتشارات ققنوس، ۱۳۷۴ • تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. سوم، انتشارات بدیهه، ۱۳۷۴ • حسن بیگ روملو، �احسن التواریخ� ( ۲ جلد ) ، به تصحیح�عبدالحسین نوایی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹. ( مصحح در پایان جلد اول شرح مفصل و سودمندی از فهرست لغات�ترکی�و�مغولی�رایج در متون فارسی از سده هفتم به بعد را نوشته است ) • فرهنگ فارسی، محمد معین، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۵ • غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، ۱۳۸۶ • فرهنگ کوچک زبان پهلوی، دیوید نیل مکنزی، ترجمه مهشید فخرایی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ۱۳۷۹
نانجیب
تیره اصل. [ رِ / رَ اَ ] ( اِ مرکب ) تخمه ٔ ناپاک و پست : نه روشن دلی زاید از تیره اصلی نه نیلوفری روید از شوره قاعی. خاقانی.