بازنهادن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
فرهنگ عمید
۲. برجا گذاشتن.
۳. قرار دادن چیزی در جایی.
پیشنهاد کاربران
جا گذاشتن و رها کردن:
بازت نمی نهم و هماره پاسدار تو ام.
( آیسخولوس، عبدالله کوثری )
بازت نمی نهم و هماره پاسدار تو ام.
( آیسخولوس، عبدالله کوثری )
سپاسمند شما هستم جنای علی مهرآسای، که درست ترین و نزومان ترین آرِش برای بازنهادن را
گفته اید. آرمانم نوشتن پیشنهادم بود. پَن دریافتم که پاسخ بهتر را شما داده اید.
گفته اید. آرمانم نوشتن پیشنهادم بود. پَن دریافتم که پاسخ بهتر را شما داده اید.
دوباره نهادن، بر جای خود قرار دادن، به جای خود بازگردانیدن. ( او با این گمان که من در خواب بودم، دیگچۀ روئینی که کنار بالین من بود برداشت، و از حلوای آن بخورد، و آن را آرام بر جای خود باز نهاد. )