بادید
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
پیشنهاد کاربران
همان �پدید� است.
�وقتی به شاه عباس ماضی صفوی قدس الله سره عرض کردند کرمان را قحط و غلایی با دید آمده است، فرمود مگر باغین و قادرآبادِ ارزویه طافیه شده است؟� ( جغرافیای کرمان، احمدعلی خان وزیری، ص. 256 )
�وقتی به شاه عباس ماضی صفوی قدس الله سره عرض کردند کرمان را قحط و غلایی با دید آمده است، فرمود مگر باغین و قادرآبادِ ارزویه طافیه شده است؟� ( جغرافیای کرمان، احمدعلی خان وزیری، ص. 256 )
پدیدار، نمایان، مشهود، معلوم، تابلو! - باشید، بشوید، به شما رِسَد، نصیبتان باد!
مثل: خوب بادید ( زشت بادید! )
مثل: خوب بادید ( زشت بادید! )