باخویش

لغت نامه دهخدا

باخویش. [ خوی / خی ] ( اِ مرکب ) سر بآب فروبردن و غوطه خوردن باشد. ( برهان ). غوطه وری. || تنهائی. ( برهان ). و بمعنی تنهائی و بخود مشغول بودن آمده و ضد بی خویش است. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ).

فرهنگ فارسی

سر به آب فرو بردن تنهایی

پیشنهاد کاربران

بپرس