اقماع
لغت نامه دهخدا
اقماع. [ اِ ] ( ع مص ) خوار و شکسته کردن کسی را. ( آنندراج ). خوار و حقیرگردانیدن کسی را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). اذلال و قهر. ( تاج المصادر ). || آب در گلو فروشدن بی کشیدن و بی فروبردن آن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). || کوهان کردن شتر بچه ودراز شدن کوهان آن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || راندن و دفع کردن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). بازایستادن و بازداشتن از کاری. ( آنندراج ).
فرهنگ فارسی
جمع قمع بمعنی قیف
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
۲. مغلوب کردن، برانداختن.
۳. راندن، دفع کردن.
پیشنهاد کاربران
در طب سنتی این واژه برای اشاره به کاسبرگ های گیاهان استفاده می شود؛ مثلاً اقماع بادنجان یعنی کلاه بادنجان، کلاهک بادنجان، ترکیب کلاهک و دُم بادنجان، کاکل بادنجان. در این معنا در زبان انگلیسی واژه calyx به کار می رود که در حالت جمع به صورت calyces نوشته می شود.