ازوپ
لغت نامه دهخدا
دانشنامه آزاد فارسی
اِزوپ (اواسط قرن ۶پ م)(Aesop)
اِزوپ
بنابر روایات، حکایتپرداز یونانی. هِرودوت، مورخ یونانی، نوشته است که او برده بوده و در اواسط قرن ۶پ م می زیسته است. حکایت های منسوب به او، که بعداً جمع آوری شدند، قصه هایی پر از لطیفه اند که نکات اخلاقی یا طنزآمیز را در قالب پرسوناژ های حیوانی مطرح می کنند.
اِزوپ
بنابر روایات، حکایتپرداز یونانی. هِرودوت، مورخ یونانی، نوشته است که او برده بوده و در اواسط قرن ۶پ م می زیسته است. حکایت های منسوب به او، که بعداً جمع آوری شدند، قصه هایی پر از لطیفه اند که نکات اخلاقی یا طنزآمیز را در قالب پرسوناژ های حیوانی مطرح می کنند.
wikijoo: ازوپ_(اواسط_قرن_۶پ_م)
پیشنهاد کاربران
ازوپ یا ایزوپ ( به یونانی: Αἴσωπος تلفظ: آیسوپوس ) از نویسندگان یونان بود که قصه و افسانه می نوشت.
بنا به گفته هرودوت، ازوپ برده ای از اهالی سارد بوده است. تحت نام ازوپ افسانه هایی تعریف و منتشر شده اند که منشأ تعداد بی شماری از امثال و حکم هستند. ازوپ دارای سیصد و چهار افسانه است. ازوپ یونانی غلامی بود زرخرید که بعدها صاحبش او را آزاد کرد و دلفیها او را به قتل رساندند. ازوپ در سال های قرن ششم پیش از میلاد می زیسته و با کورش هخامنشی هم دوره بوده است.
... [مشاهده متن کامل]
برخی منابع ازوپ را با لقمان حکیم یکی دانسته اند.
داستان های او به اکثر زبان های دنیا ترجمه شده و شاعر توانای ایرانی ناصرخسرو قبادیانی، چندی از افسانه های او را به نظم آورده است، مانند:
• روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست. . .
مولانا جلال الدین رومی نیز برخی از داستان های پندآموز «ازوپ» را در مثنوی به صورت شعر درآورده است:
• داستان به شکار رفتن شیر و گرگ و. . .
• کلاغی که با پر طاووس. . .
بسیاری از حکایت های ازوپ در متون ادبیات فارسی بازآفرینی شده است. حکایت های زیر از متن انگلیسی افسانه های ازوپ ترجمه شده است.
ماجرای چوپان جوانی است که برای خوش گذرانی گاهی به دروغ فریاد «گرگ! گرگ!» سر می دهد. از قضا روزی گرگ به گله اش می زند و مردم گمان می کنند باز هم دروغ می گوید و بنابراین کسی به کمک او نمی رود.
منجمی را عادت چنان بود که هر شامگاه، چون قرص خورشید به چاهسار مغرب فرومی شد، به طلب علم از سرای خویش به صحرای بی تشویش روان می شد و در ظلمت شب، نور معرفت می جست. در دامن دشت به تماشای آسمان مشغول می شد و در بحر نجوم مستغرق می گشت. شبی نیز بنا به عادت مألوف سر به بیابان نهاد و در خلوت، کار خویش از سر گرفت. همچنان که گام برمی داشت، چشم بر نیلگونه آسمان دوخته بود و در حریم ملکوت سیر می کرد. سودای سقف سیاهش چنان سرمست کرده بود که از آنچه زیر بام بلند و بیکران آسمان دشت می گذشت، غافل بود. از قضا عنان از دست بداد و به چاهی ژرف درافتاد، آنچنان که جراحاتی سخت برداشت و فریاد از زمینش بر آسمان رفت. رهگذری صدایش بشنید، او را بشناخت و نزدیک آمد. چون در چاهش دید و در حال تباه او تأمل کرد، گفت: ”چون است که تو را ز اوج افلاک آگهی است و بر پست خاک ندانی که چیست؟“
زاغی که پاره ای گوشت به نوک گرفته بود، بر شاخه درختی نشست. روباهی که از آن حوالی می گذشت، زاغ را دید و طمع در طعمه او بست. پس برای تصاحب گوشت، به نیرنگ متوسل شد و نزد زاغ رفت. او را آواز داد و گفت: «زاغ به راستی چه پرنده خوش خط و خال و زیبایی است. خوش اندامی و تناسب پر و بالش چنان است که سیمرغ نیز پیش جمال او زشت می نماید. کاش صدای او نیز خوش آهنگ بود که اگر چنین می شد، او را بحق «ملکه الطیور» می خواندند». زاغ چون این شنید، خواست قارقار کند و صوت خود آشکار سازد که طعمه از دهانش فرو افتاد. روباه که انتظار همین لحظه را می کشید، جستی زد و لخت گوشت به چنگال گرفت. آنگاه رو به زاغ کرد و چنین گفت: «آه! زاغک ساده و بینوای من! عیب در صدای تو نیست. اشکال در شعور توست که تجلیل از تزویر باز نمی شناسد. »



بنا به گفته هرودوت، ازوپ برده ای از اهالی سارد بوده است. تحت نام ازوپ افسانه هایی تعریف و منتشر شده اند که منشأ تعداد بی شماری از امثال و حکم هستند. ازوپ دارای سیصد و چهار افسانه است. ازوپ یونانی غلامی بود زرخرید که بعدها صاحبش او را آزاد کرد و دلفیها او را به قتل رساندند. ازوپ در سال های قرن ششم پیش از میلاد می زیسته و با کورش هخامنشی هم دوره بوده است.
... [مشاهده متن کامل]
برخی منابع ازوپ را با لقمان حکیم یکی دانسته اند.
داستان های او به اکثر زبان های دنیا ترجمه شده و شاعر توانای ایرانی ناصرخسرو قبادیانی، چندی از افسانه های او را به نظم آورده است، مانند:
• روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست. . .
مولانا جلال الدین رومی نیز برخی از داستان های پندآموز «ازوپ» را در مثنوی به صورت شعر درآورده است:
• داستان به شکار رفتن شیر و گرگ و. . .
• کلاغی که با پر طاووس. . .
بسیاری از حکایت های ازوپ در متون ادبیات فارسی بازآفرینی شده است. حکایت های زیر از متن انگلیسی افسانه های ازوپ ترجمه شده است.
ماجرای چوپان جوانی است که برای خوش گذرانی گاهی به دروغ فریاد «گرگ! گرگ!» سر می دهد. از قضا روزی گرگ به گله اش می زند و مردم گمان می کنند باز هم دروغ می گوید و بنابراین کسی به کمک او نمی رود.
منجمی را عادت چنان بود که هر شامگاه، چون قرص خورشید به چاهسار مغرب فرومی شد، به طلب علم از سرای خویش به صحرای بی تشویش روان می شد و در ظلمت شب، نور معرفت می جست. در دامن دشت به تماشای آسمان مشغول می شد و در بحر نجوم مستغرق می گشت. شبی نیز بنا به عادت مألوف سر به بیابان نهاد و در خلوت، کار خویش از سر گرفت. همچنان که گام برمی داشت، چشم بر نیلگونه آسمان دوخته بود و در حریم ملکوت سیر می کرد. سودای سقف سیاهش چنان سرمست کرده بود که از آنچه زیر بام بلند و بیکران آسمان دشت می گذشت، غافل بود. از قضا عنان از دست بداد و به چاهی ژرف درافتاد، آنچنان که جراحاتی سخت برداشت و فریاد از زمینش بر آسمان رفت. رهگذری صدایش بشنید، او را بشناخت و نزدیک آمد. چون در چاهش دید و در حال تباه او تأمل کرد، گفت: ”چون است که تو را ز اوج افلاک آگهی است و بر پست خاک ندانی که چیست؟“
زاغی که پاره ای گوشت به نوک گرفته بود، بر شاخه درختی نشست. روباهی که از آن حوالی می گذشت، زاغ را دید و طمع در طعمه او بست. پس برای تصاحب گوشت، به نیرنگ متوسل شد و نزد زاغ رفت. او را آواز داد و گفت: «زاغ به راستی چه پرنده خوش خط و خال و زیبایی است. خوش اندامی و تناسب پر و بالش چنان است که سیمرغ نیز پیش جمال او زشت می نماید. کاش صدای او نیز خوش آهنگ بود که اگر چنین می شد، او را بحق «ملکه الطیور» می خواندند». زاغ چون این شنید، خواست قارقار کند و صوت خود آشکار سازد که طعمه از دهانش فرو افتاد. روباه که انتظار همین لحظه را می کشید، جستی زد و لخت گوشت به چنگال گرفت. آنگاه رو به زاغ کرد و چنین گفت: «آه! زاغک ساده و بینوای من! عیب در صدای تو نیست. اشکال در شعور توست که تجلیل از تزویر باز نمی شناسد. »


