ازعاج
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - از جای برانگیختن برخیزانیدن جنبانیدن قلع از مکان . ۲ - بر آوردن قطع کردن . ۳ - بیرون آوردن بیرون بردن لشکر را . ۴ - گسیل کردن فرستادن . ۵ - بی آرام ساختن بستوه آوردن .
از جای برکندن قطع کردن
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
۲. حرکت دادن، جنباندن.
پیشنهاد کاربران
فیمنعه الخوف من ازعاجی
یومیات نائب فب الاریاف، توفیق الحکیم ص۱۱
یومیات نائب فب الاریاف، توفیق الحکیم ص۱۱
سلب آسایش
فنی بلد کردن، آواره کردن، از شهر و دیار بیرون راندن
نفی بلد کردن، آواره کردن، از شهر و دیار راندن