از میان بردن پارسی برابرِ از بین بردن است.
از بین بردن به پارسیِ سره می شود از میان بردن.
سر کسی را زیر آب کردن
از میان برگرفتن ؛ از میان برداشتن : معاندت از میان برگرفتند. ( تاریخ سیستان ) . || برچیدن. جمع کردن : هیچ نگفت تا خوان برگرفتند. ( تاریخ سیستان ) . گفتا چون دست بدان فراز کردی تمام بر باید گرفتن [ کوشک سپید مداین را ]. ( مجمل التواریخ و القصص ) .
سربه نیست کردن
- از میان برکندن ؛ از میان برداشتن :
بداندیش را از میان برکنم
سر بَدْنِشان را بی افسر کنم.
فردوسی.
به زیر کشیدن
برانداختن، منسوخ کردن، فسخ کردن، از میان بردن، ملغی کردن، موقوف کردن، لغو کردن