برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1400 100 1

چاق

/CAq/

مترادف چاق: پروار، تنومند، خپل، خپله، سمین، فربه، گوشتالو، مسمن ، تندرست، سالم، سرحال، قبراق ، پرحجم، درشت، ضخیم، باارزش، بزرگ، پرمایه، کله گنده، ثروتمند، معتبر، بااعتبار

متضاد چاق: لاغر، مردنی، بیمار، مریض، مریض احوال

برابر پارسی: فربه

معنی چاق در لغت نامه دهخدا

چاق. (ترکی ، ص ) سمین. درشت. فربی. بسیار گوشت. مقابل لاغر. سطبر. (غیاث ). فربه و کلفت از انسان و حیوان. (فرهنگ نظام ). فربه. (ناظم الاطباء). || بمعنی صحت باشد. (برهان ). صحیح و تندرست. (آنندراج ). تندرست. (غیاث ) (فرهنگ نظام ). تندرست و سلامت. (ناظم الاطباء).
- دماغ کسی چاق بودن ؛ در تداول عامه کنایه از درآمد کافی داشتن. دولتمند و صاحب ثروت بودن. از داشتن ثروت یا بسبب دیگر تردماغ و خوشحال و بانشاط بودن ، چنانکه گویند: دماغش چاق است :
ز بوی خامه ٔ نرگس دماغ من چاق است
شکفتن دل من هم چو گل به اوراق است.
ملاطغرا (از آنندراج ).
و به معانی بالا با فعل شدن نیز مصطلح است و گویند: دماغش چاق شد؛ تازگی ها دماغش چاق شده و غیره :
شود ز حاصل خود هر کسی دماغش چاق
که هست شربت خشخاش باغبان زنجیر.
(از آنندراج ).
- دماغ چاقی کردن ؛ در اصطلاح عامه بمعنی احوالپرسی کردن است.
- زیر چاق بودن یا زیر چاق نبودن ؛ در اصطلاح عوام بمعنی ماهر بودن و مسلط بودن یا نبودن و متمایل بودن یا تمایل نداشتن به انجام کاری یا امری است. و رجوع به فربه و تندرست شود.
|| تر و تازه. (آنندراج ). (فرهنگ نظام ). تازه. (غیاث ). || قوی. (غیاث ). توانا. (ناظم الاطباء). || نغز، در ترکی. (فرهنگ نظام ). || چست. (غیاث ). || خوش. (ناظم الاطباء). || اندک ، در ترکی. (فرهنگ نظام ). || (اِ)بمعنی زمان هم هست ، چنانکه گویند در چاق آدم یعنی در زمان آدم و بعضی گویند به این معنی ترکی است. (برهان ) (آنندراج ). در ترکی بمعنی وقت. (فرهنگ نظام ). هنگام و وقت ، مأخوذ از ترکی. (ناظم الاطباء). || آواز رحم ، در ترکی. (فرهنگ نظام ). || امر به گزیدن و نیش زدن و چغلی کردن است ؛ در ترکی. (فرهنگ نظام ).

معنی چاق به فارسی

چاق
چاک ولهجه لری، فربه، تنومند، تندرست، تلان
۱- ( اسم ) صحت سلامت . ۲- زمان در چاق آدم ( در زمان آدم ) . ۲- ( صفت ) فربه سمین . ۴- تنومند. ۵- تندرست سالم یا دماغش چاق است . ۱- سالم و تندرست است . ۲- کار و بارش خوبست . یا چاق و چله . چاق و فربه .
تاق تاق . طراق طراق . چاقاچاق . صدایی که از خورد شدن و شکستن چیزی برخیزد .
[ گویش مازنی ] /chaagh din tappe/ تپه ای قدیمی و دست ساز در حوالی قره تپه ی بهشهر
فربه گشتن . فربی شدن . تنومند شدن . یاسگ که چاق شد قورمه اش نمیکنند یا سگ که چاق شد گوشتش را نباید خورد یا شفا یافتن . تندرست شدن .
[ گویش مازنی ] /chaagh firooz jaai/ از توابع دهستان بندپی بابل
تنومند . فربه . فربی . سمین . یا سالم . صحیح . تندرست .
فربه شدن . سمین شدن . پر وار شدن . پر گوشت و پر چربی شدن تنومند شدن . یا شفا یافتن .
فربه کردن . پروار کردن . تنومند کردن . یا معالجه کردن . مداوا کردن .
[ گویش مازنی ] /chaagh kaarden/ تیز کردن اره، داس و غیره - مداوا کردن بیمار ۳پروار کردن احشام
فربه کردن فربی کردن تسمین . یا سالم کردن تندرست کردن معالجه کردن یا قلیان و چپق و سیگار و غیره چاق کردن .
[ponderocrescive] [تغذیه] ویژگی غذاهایی که باعث افزایش و ...

معنی چاق در فرهنگ معین

چاق
[ تر. ] ۱ - (ص .) فربه . ۲ - تنومند. ۳ - تندرست ، سالم . ۴ - (اِ.) صحت ، سلامت . ،دماغش ~ است الف - سالم و تندرست است . ب - کار و بارش خوب است . ،~ُ چله چاق و فربه .
(کَ دَ) (مص م .) (عا.) ۱ - سرِ حال آوردن . ۲ - آماده کردن قلیان ، چپق یا وافور برای استعمال .

معنی چاق در فرهنگ فارسی عمید

چاق
۱. فربه، تنومند، تلان.
۲. [عامیانه] تندرست.

چاق در جدول کلمات

چاق
تپل
چاق بی قواره
خپل
چاق خارجی
فت
چاق خودمانی
تپل
چاق سربریده
اق
چاق فرنگی
فت
چاق نیست
لاغر
چاق و پر گوشت
فربه
چاق و پروار
فربه, لنبر, لمتر
چاق و سرحال
تلان

معنی چاق به انگلیسی

fat (اسم)
پیه ، چاق ، چربی
creesh (اسم)
چرب ، چاق
pudgy (صفت)
چاق ، گوشتالو
fattish (صفت)
چاق
podgy (صفت)
چاق ، گوشتالو
replete (صفت)
مشبع ، انباشته ، لبریز ، چاق ، پر مایه ، کاملا پر
fatty (صفت)
چرب ، چاق ، چربی مانند ، متمایل به چاق
fat (صفت)
چرب ، چربی دار ، فربه ، چاق ، ضخیم ، سمین
thick (صفت)
سفت ، انبوه ، گل الود ، چاق ، کلفت ، ستبر ، ضخیم ، تیره ، غلیظ ، پر پشت ، چاق و چله ، گرفته ، ابری ، زیاد ، صخیم
blubbery (صفت)
ورم کرده ، چاق ، حباب وار
pursy (صفت)
تنگ نفس ، فربه ، چاق ، گوشتالو ، ثمین
lob (صفت)
چاق ، چاق و چله
beefy (صفت)
سفت ، فربه ، چاق
tubby (صفت)
فربه ، چاق ، خمره وار ، بشکل وان
obese (صفت)
فربه ، چاق ، گوشتالو
chubby (صفت)
چاق ، گوشتالو
overweight (صفت)
چاق
massy (صفت)
چاق ، جسیم ، جامد ، وزین

معنی کلمه چاق به عربی

چاق
بدين , دهن , زائد الوزن , قوي , ممتلي
سمن , مجموعة
مجموعة
سمن

چاق را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مجتبی عیوض صحرا
این واژه ترکی است و chubby برگرفته شده از ترکی است!
معنی: خپل،کُپُل(تُپُل)،گامبو و...
علی.ن
زفت
مجید
در زبان لری واژه چاق نداریم، معادل چاق در زبان لری "مَس"
پپ
آدمی که اندام بدی دارد. شکم، باسن یا ران بزرگ. سلامتش در خطر است. معنی گامبو، خپل، خیکی، تپل، گامبالو و ... را نیز می دهد.
رسول
سمین
اشکان
معنی به کردی
قه له و
هنرزاده
در شهرستانهای استان فارس مرسوم است که می گویند: فِتنه چاق نکن یعنی جر و دعوا راه نینداز و باعث دعوا نشو
البته اینکه چاغ است یا چاق دقیقا مطمئن نیستم.
هر چند در لهجه عرب خمسه استان فارس به شکل چاغ تلفظ می شود.
یا سیگارت را چاق کن یعنی سیگارت را روشن کن.
کار چاق کن یعنی کار کسی را راه بیندازد و به دیگران در حل مشکلات کمک کردن. مثل کمک در دادگاه و غیره برای سریعتر رسیدن به نتیجه کار.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی چاق   • چاق شدن در یک هفته   • چاقی شدن   • چاق شدن صورت با شیر خشک   • عکس چاقی   • راه های چاق شدن صورت   • راههای چاق شدن اندام تناسلی زن   • چاق شدن صورت با داروهای گیاهی   • مفهوم چاق   • تعریف چاق   • معرفی چاق   • چاق چیست   • چاق یعنی چی   • چاق یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی چاق
کلمه : چاق
اشتباه تایپی : ]hr
آوا : CAq
نقش : صفت
عکس چاق : در گوگل

آیا معنی چاق مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )