برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1432 100 1

پیدا

/peydA/

مترادف پیدا: آشکار، آشکارا، بارز، پدید، ظاهر، مرئی، مشهود، معلوم، نمایان، نمودار، واضح، هویدا، شناخته، متمایز، مشخص

متضاد پیدا: ناپیدا، نهان

معنی پیدا در لغت نامه دهخدا

پیدا. [ پ َ / پ ِ ] (ص ، ق ) واضح. (منتهی الارب ). روشن. هویدا. ظاهر. مقابل نهان. باطن. مقابل ناپیدا. آشکارا. مقابل پوشیده. لائح. نمایان. مظهر. (دهار). بَیَّن. ضحوک. (منتهی الارب ). صرح. صادق. (منتهی الارب ).مبین ذایع. بارز. نمودار. مرئی. معلوم. مشهود. وید.ضاحی. بدیده درآینده. عیان. جلی. پدید :
گزندتو پیدا گزند منست
دل دردمند تو بند منست.
فردوسی.
شب تار و شمشیر و گرد سپاه
ستاره نه پیدا نه تابنده ماه.
فردوسی.
شبی چون شبه روی شسته بقیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر.
فردوسی.
خردمند کز دور دریا بدید
کرانه نه پیدا و بن ناپدید.
فردوسی.
نه خاکست پیدا نه دریا نه کوه
ز بس تیغداران توران گروه.
فردوسی.
چنین است کردار گردان سپهر
نه نامهربانیش پیدا نه مهر.
فردوسی.
که اویست پروردگار پدر
وزویست پیدا بگیتی هنر.
فردوسی.
فریدون نه پیداست اندر جهان
همان ایرج و تور و سلم از جهان.
فردوسی.
جهان گشت چون روی زنگی سیاه
نه خورشید پیدا نه پروین نه ماه.
فردوسی.
بگشتند یکهفته گرد اندرش
بجایی ندیدند پیدا درش.
فردوسی.
ز آواز اسپان و گرد سپاه
نه خورشید پیدا نه تابنده ماه.
فردوسی.
بدژ چون خبر شد که آمد سپاه
جهان نیست پیدا ز گرد سیاه.
فردوسی.
نه ز ایران کسی با تو در جنگ یار
نه پیدا بتو دیده ٔ شهریار.
فردوسی.
چو از شاه بشنید زال این سخن
ندید ایچ پیدا سرش را ز بن.
فردوسی.
ز کوه اندر آمد چو ابر سیاه
نه خورشید پیدا نه تابنده ماه.
فردوسی.
اثر نعمت و عنایت او
بر همه کس چو بنگری پیداست.
فرخی.
از جمله ٔ میران جهان میر برادی
پیداتر از آن است که در روی نکو خال.
فرخی.
بر کاخهای او اثر دولت قدیم
پیداترس ...

معنی پیدا به فارسی

پیدا
آشکار، نمایان، هویدا، ظاهر، ضدنهان، آشکاربودن
( صفت ) ۱- واضح آشکار هویدا مقابل پوشیده پنهان : شب تار و شمشیر و گرد سیاه ستاره نه پیدا نه تابنده ماه . ( فردوسی ) ۲- ظاهر مقابل باطن ناپیدا: تا از پیدا رهنمایی سازد سوی ناپیدا. ( هر دو عالم یک فروغ روی اوست گفتمت پیدا و پنهان نیز هم . ( حافظ ) ۲- متمایز مشخص . یا پیدا بودن . متمایز بودن اختلاف داشتن : پسر زاد جفت تو در شب یکی که از ماه پیدا نبود اندکی . ( شا.بخ ۴ ) ۲۲۹۷ : ۸- شناخته معروف :مه پری دختر شاه است و تو مجهول زاده ای او را بتو ندهد که ترا پدر پیدا نیست .
[ گویش مازنی ] /pidaa/ پیدا – آشکار - در سانسکریت rataic است
( مصدر ) ۱- ظاهر شدن آشکار گردیدن : چنانکه پیدا آید در این نزدیک از احوال این پادشاه . ۲- حاصل شدن بوجود آمدن :هر کس مرکبست از چهار چیز... و هر گاه که یک چیز از آنرا خلل افتد ترازوی راست نهاده بگشت و نقصان پیدا آید. ۳- ظهور کردن نامبر دار شدن : بر خداوندان و پدران بیش از آن نباشد که بندگان و فرزندان خویش را نامهای نیکو و بسزا ارزانی دارند بدان وقت که ایشان در جهان پیدا آیند. ۴- یافت شدن یافته شدن : بفرمود تا هم. آب آن چاه را و بسیاری گل بر کشیدند پیدا نیامد ( انگشتری پیغامبر ) .
( مصدر ) ۱- آشکار کردن ظاهر کردن : و در دولت و نوبت خویش منزلت او پیدا آرند. ۲- هستی دادنبوجود آوردن : می گویی زمانی بود از معلول تا علت پس از ناچیز محض آورد موجودات را پیدا. ( ناصر خسرو )
آشکار بودن نمایان بودن
شمرده خواندن ترتیل
( مصدر ) هویدا داشتن آشکار داشتن : در آبی که پیدا ندارد کنار غرور شناور نیاید بکار. ( سعدی )
( صفت ) بارز التناسل.توض ...

معنی پیدا در فرهنگ معین

پیدا
(پَ یا پِ) (ص . ق .) ۱ - روشن ، آشکار. ۲ - ظاهر، ضد باطن . ۳ - مشخص ، متمایز.
( ~. مَ دَ) (مص ل .) ۱ - ظاهر شدن . ۲ - حاصل شدن .
(پِ. شُ دَ) (مص ل .) ۱ - ظاهر شدن . ۲ - معلوم گشتن . ۳ - یافته شدن . ۴ - به وجود آمدن .
( ~. کَ دَ) (مص م .) ۱ - آشکار کردن . ۲ - یافتن ، جستن .

معنی پیدا در فرهنگ فارسی عمید

پیدا
آشکار، نمایان، هویدا، ظاهر.
* پیدا آمدن: (مصدر لازم)
۱. پدید آمدن، به وجود آمدن.
۲. آشکار شدن، نمایان شدن: اخترانی که به شب در نظر ما آیند / پیش خورشید محال است که پیدا آیند (سعدی۲: ۴۳۰).
* پیدا شدن: (مصدر لازم)
۱. آشکار شدن، نمایان شدن.
۲. یافته شدن.
۳. به وجود آمدن.
* پیدا کردن: (مصدر متعدی)
۱. یافتن.
۲. جستن.
۳. آشکار کردن، نمایان ساختن: تو پیدا مکن راز دل بر کسی / که او خود نگوید بر هر خسی (سعدی۱: ۱۵۴).
* پیدا گردیدن: (مصدر لازم) = * پیدا شدن
* پیدا گشتن: (مصدر لازم) = * پیدا شدن

پیدا در جدول کلمات

پیدا
آشکار, هویدا, ظاهر
پیدا نشدنی
نایاب
پیــدا نمی شــود
نایاب
پیدا و آشکار
هویدا
پیدا و ظاهر
اشکار
پیدا کرد
یافت
پیدا کردن
یافتن
پیدا کرده
یافته
پیدا کن
یاب
پیدا کننده
یابنده

معنی پیدا به انگلیسی

clear (صفت)
صریح ، معلوم ، ظاهر ، اشکار ، پیدا ، باصفا ، طاهر ، صاف ، زلال ، واضح ، شفاف ، بارز ، جلی ، سلیس ، روان ، ساطع
apparent (صفت)
معلوم ، ظاهر ، مسلم ، اشکار ، پیدا ، واری مسلم
phenomenal (صفت)
شگفت انگیز ، پیدا ، محسوس ، فوق العاده ، پدیدهای ، حادثهای
visible (صفت)
پیدا ، پدیدار ، نمایان ، مریی ، وابسته به بینایی ، قابل رویت ، دیده شدنی
evident (صفت)
ظاهر ، اشکار ، پیدا ، بدیهی ، مشهود ، سلیس ، ساطع ، مفهوم
transparent (صفت)
روشن ، پیدا ، نا پیدا ، شفاف ، فرانما ، نور گذران ، پشت نما

معنی کلمه پیدا به عربی

پیدا
روية , ظاهر , مريي , هائل
اختف
اکتشف , بحث

پیدا را به اشتراک بگذارید

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• پيدا كردن همزاد   • یافتن همزاد   • سايت پيدا كردن همزاد   • سایت همزاد یابی   • پيدا كردن همزاد خود   • همزاد من کیست   • همزاد خود را پیدا کنید   • سایت همزاد یابی خارجی   • معنی پیدا   • مفهوم پیدا   • تعریف پیدا   • معرفی پیدا   • پیدا چیست   • پیدا یعنی چی   • پیدا یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی پیدا
کلمه : پیدا
اشتباه تایپی : ~dnh
آوا : peydA
نقش : صفت
عکس پیدا : در گوگل

آیا معنی پیدا مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )