برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1539 100 1
شبکه مترجمین ایران

پخته

/poxte/

مترادف پخته: مطبوخ، آزموده، حاذق، کارآمد، مجرب، مدبر، آماده، تمام، رسا، کامل، رسیده، منضوج

متضاد پخته: خام

معنی پخته در لغت نامه دهخدا

پخته. [ پ ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف )مطبوخ. قدیر که به آتش گرم و نرم شده باشد سهولت خوردن و هضم را. با حرارت قابل خوردن شده :
عمری ای نابکار چون غلبه
روی چونانکه پخته تفشیله.
منجیک.
یکی پای بریان ببرد از بره
همه پخته چیزی که بد یکسره.
فردوسی.
آن دیگ پخته بر جای است. (تاریخ بیهقی ).
فرمان ترا چرا مطیع است
تا پخته خوری بدو و بریان.
ناصرخسرو.
آنکه به طعام رفته بود زهر در آن پخته کرد. (شاهد صادق ).
|| رسیده. یانع. نضیج. مقابل نارسیده ، خام.نرسیده ، کال ، نارس : برها و میوه هاء پخته در وی بکمال رسد. (نوروزنامه ).
در باغ ایادیش بر اشجار مروّت
پخته است و رسیده رطب و خار شکسته.
سوزنی.
|| مجرّب. آزموده. محتاط. سنجیده. فهمیده. وزین. گران سنگ. وزین الرأی. مُنتبه. عاقل. ضابط. لَبیب. که از افراط و تفریط اندیشه بیرون است. جاافتاده. دانسته. مُدَبّر. باتدبیر. نیک اندیشیده :
خام گفتی سخن ولیکن تو
نیستی پخته چون بگوئی خام.
فرخی.
و وی مردی پخته و عاقبت نگر است. (تاریخ بیهقی ). این رسول از معتمدان درگاه است باید که وی را پخته بازگردانیده آید تا این کارهای تباه شده به صلاح بازآید. (تاریخ بیهقی ). جواب داد که نیک آمد امروز بازگردند و فردا پخته بازآیند که این مال سخت زود میبایدحاصل شود تا اینجا دیر نمانیم. (تاریخ بیهقی ). با سواران پخته ٔ گزیده حمله افکندند. (تاریخ بیهقی ).
ای پخته نگشته ز آتش عقل
امید تو بس خام می نماید.
مسعودسعد.
در زمانه ز هر چه جانور است
تا نشد پخته آدمی بتر است.
سنائی.
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی.
سعدی (دیوان چ مصفا ص 609).
نشود مرد پخته ، بی سفری
تا نکوشی نباشدت ظفری.
اوحدی.
|| تمام. کامل.بی نقص چنانکه قولی و فعلی. نیک اندیشیده :
هیچ مردی تمام و پخته نگفت
که ازو هیچ کاری آید خام.
فرخی.
در این باب رای زنند و کار ...

معنی پخته به فارسی

پخته
( اسم ) آنچه باتش پزند تا در خور استفاده گردد آنچه باتش گرم و نرم و قابل خوردن شده طبخ شده مقابل خام نپخته . ۲- رسیده یانع نضیج مقابل نارسیده نرسیده نارس خام کال. یا میو. پخته. میوه رسیده . ۳- تمام کامل بی عیب و نقص ۴- آنکه از افراط و تفریط اندیشه بیرونست آزمودهبا تدبیرنیک اندیشیده جا افتاده مجرب گران سنگ محتاط فهمیده. سنجیده منتبه . یا مرد زن پخته . مرد زن مجرب . ۵- دانا عاقل . ۶- واصل . جمع: پختگان . یا پختگان حقیقت . دانایان اسرار واصلان حق . ۷- رنگی که بحد اشباع رسیده باشد . ۸- گل شکل گرفته پس از بیرون آمدن از کوره مقابل خام . یا خط پخته. خطی نیکو که از روی تعلیم و دستور باشد که صاحب آن بسیار کتابت کرده باشد . یا زر پخته . که از غل و غش پاک کرده باشند زر گداخته زرناب . یا کاغذ پخته . کاغذی که آهار و مهره داشته باشد . یا نان پخته. نعمتی که با رنج بدست آمده باشد : خدا نان پخته ای برایش رسانده.یا نوشته ( کتاب ) پخته . که مطالب آن با تحقیق و مطالع. دقیق نوشته شده باشد .
[گردشگری و جهانگردی] ← خدمات پذیرایی پخته ـ سرد
[گردشگری و جهانگردی] ← خدمات پذیرایی پخته ـ منجمد
( اسم ) دیبایی که تار و پودش هیچیک خام نباشد جامه ای که تار و پود تافته دارد مطبوخ .
( اسم ) شرابی که با مقداری گوشت بره جوشانند . طرز تهیه - شیر. انگور مثقالی و گوشت بر. فربه را در دیگ کنند و ادوی. دیگر را نیم کوفته در کیسه ریزند و در آن دیگ اندازند و بجوشانند تامهرا شود بعد از آن صاف کرده بنوشند .
( اسم ) خشت پخته آجر .
( اسم صفت ) ۱- آدم طلب و گرانجان . ۲- مفت خور گدا انگل . ۲- داماد.
...

معنی پخته در فرهنگ معین

پخته
(پَ تِ) (اِ.) پنبه .
(پُ تِ) (ص مف .) ۱ - رسیده . ۲ - تمام ، کامل . ۳ - باتدبیر، آزموده .
خوار ( ~. خا) (ص مر.) مفت خور، راحت طلب .
( ~.) (اِمر.) شرابی که با مقداری گوشت بره بجوشانند.
( ~. خا) (حامص .) مفت خوری ، راحت طلبی .
( ~. کَ دَ)(مص م .)۱ - کامل کردن . ۲ - آماده ساختن کسی برای انجام کاری .
( ~. پُ خْ تِ) (اِ. ص .) شرابی که جوشیده باشد و دو سوم آن تبخیر شده ، یک سوم آن بماند. در عربی مثلث گویند.

معنی پخته در فرهنگ فارسی عمید

پخته
۱. غذای طبخ شده و قابل خوردن
۲. [مقابلِ خام] میوۀ رسیده.
۳. [مجاز] شخص باتجربه، کاردان، عاقل، و دانا: بسیار سفر باید تا پخته شود خامی / صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی (سعدی۲: ۵۸۷).
نوعی شراب که برخی داروها در آن بریزند و بجوشانند تا غلیظ شود، شراب جوشانده شده، مِی پخته.
مفت خوار، مفت خور، گدا، گدایی کننده، گداپیشه: وگر دست همت بداری ز کار / گداپیشه خوانندت و پخته خوار (سعدی۱: ۱۶۸).
۱. باتجربه، آزموده.
۲. عاقل.

پخته در جدول کلمات

پخته خوار
گدا ، مفت خور ، انگل
آب برنج پخته شده
ریس
افزودنی برنج پخته شــده
ری
گوجه فرنگی پخته شده
رب
ماده پخته و متلاشی شده نوعی سنگ که در ساخت وساز به کار می رود
اهک
میو ه ای که در شیره شکر پخته شده باشد
مربا
میوه پخته در شکر
مربا
میوه پخته شده در شیره شکر
مربا
نان تردی است که از خمیر فطیر پخته میشود
تافتون
از دانه های خوردنی سرشــار از پروتئین که پخته آن خورده می شود
لوبیا

معنی پخته به انگلیسی

ripe (صفت)
بالغ ، پخته ، رسیده ، پر اب ، جا افتاده ، چیدنی
baked (صفت)
پخته

معنی کلمه پخته به عربی

پخته
ناضج
نادر

پخته را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

غزل
cook به معنی اشپز است یا پخته شدن
زهرا
مترادف پخته = برشته، بریان، تفداده، پزیدن
علی باقری
پَخْته : گوسفند سه چهار ساله ، گوسفند پرواری
راح گلگون چو گل شکر خنده
پَخته ای گُشته در آتش زنده
معنی بیت : شراب گلگون چون گل در میان مجلس شکر خنده داشت ، گوسفندی کشته شده و آتشی زنده گردیده بود (آتش روشن کرده گوسفند را کباب می کردند.)
(هفت پیکر نظامی، تصحیح دکتر ثروتیان، ۱۳۸۷ ، ص 496)
وهسودان مرزبان
پخته با فتح اول پنبه باشد به بغت خراسانیان در افغانستان و تاجیکستان نیز هم اکنون گفته میشود
بدان مکیب بدوزد که دل نهی همه عمر
زهی بریشم و پخته زهی دو دست قبا
مولوی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• خواص هویج پخته شده   • خواص انار   • خواص به پخته   • معنی پخته   • مفهوم پخته   • تعریف پخته   • معرفی پخته   • پخته چیست   • پخته یعنی چی   • پخته یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی پخته

کلمه : پخته
اشتباه تایپی : ~oji
آوا : poxte
نقش : صفت
عکس پخته : در گوگل

آیا معنی پخته مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )