برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1567 100 1
شبکه مترجمین ایران

پادشاهی

/pAdeSAhi/

مترادف پادشاهی: امارت، امپراتوری، حکومت، سلطنت، شاهنشاهی، فرمانروایی، ملکت

معنی پادشاهی در لغت نامه دهخدا

پادشاهی. [ دْ / دِ ] (حامص ) سلطنت. ملکت. (دهار). ملک. اِمارت. ولایت. (مهذب الاسماء). شاهی. سمت پادشاه : و پسران لیث که پادشاهی بگرفتند از آنجا [ از شهر قرنی ] بودند. (حدود العالم ).
همی گشت گرد جهان سر بسر
همی جست با پادشاهی هنر.
فردوسی.
چو بر دین کند شهریار آفرین
برآرد ورا پادشاهی ودین.
فردوسی.
نه هر کس که شد پادشاهی ببرد
برفت و بزرگی کسیرا سپرد.
فردوسی.
وگرنه شد این پادشاهی و تخت
ز بن برکنند این کیانی درخت.
فردوسی.
چو در پادشاهی بدیدی شکست
ز لشکر گر از مردم زیردست.
فردوسی.
کجا پادشاهیست بی جنگ نیست
وگر چند روی زمین تنگ نیست.
فردوسی.
مرا با شما گنج بخشیده نیست
تن و دوده و پادشاهی یکیست.
فردوسی.
پادشاهی ها همه دعویست و برهان تیغ او
آن نکوتر باشد از دعوی که با برهان بود.
عنصری.
پادشاهی به انبازی نتوان کرد. (تاریخ بیهقی ). گفتند باکالنجار خالش حاجب بزرگ منوچهر ساخته بود او را زهر دادند و آن کودک نارسیده بود تا پادشاهی باکالنجار بگیرد. (تاریخ بیهقی ). معاذاﷲ که خریده ٔ نعمتهاشان باشد کسی و در پادشاهی ملوک این خاندان سخنی گوید. (تاریخ بیهقی ). اما درعدل و پادشاهی نیست بی الزام حجت کسی را کشتن. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). پیری در وی راه یافته پادشاهی در حیوة خویش به پسرش وشتاسف سپرد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ).
پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم.
سنائی.
خاک او باش و پادشاهی کن
آن ِ او باش و هر چه خواهی کن.
سنائی.
پادشاهی به زور باشد و مرد
مرد را مال دوست داند کرد.
اوحدی.
|| تسلط. سلطه.چیرگی. ملکوت. (دهار) :
بر خود آنرا که پادشاهی نیست
بر گیاهیش پادشا مشمار.
سنائی.
|| (اِ) مملکت. ملک. قلمرو :
پراکنده در پادشاهی سوار
همانا که هستش هزاران هزار.
فردوسی.
که آرام این پادشاهی ب ...

معنی پادشاهی به فارسی

پادشاهی
( صفت ) منسوب به پادشاه ملکی ملکانه : ضیافت پادشاهی .
سلطنت مکنت
[kingdom] [باستان شناسی، علوم سیاسی و روابط بین الملل] کشوری که یک پادشاه یا ملکه بر آن حکومت می کند
[monarchy, kingship] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] نظامی سیاسی که در آن ریاست کشور، معمولاً به صورت موروثی، در دست یک نفر با عنوان شاه یا ملکه است متـ . سلطنت
[monarchic/ monarchical] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] مربوط به پادشاهی متـ . پادشاهانه، سلطنتی
( مصدر ) سلطنت کردن .
سلطنت کردن و چون او را وفات آمد دارا هنوز نزاده بود و مادرش پادشاهی می راند
[constitutional monarchy,limited monarchy] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] نظامی پادشاهی که در آن اختیارات پادشاه به آنچه در قانون اساسی یا قوانین کشور ذکر شده محدود است متـ . سلطنت مشروطه
[absolute monarchy,despotic monarchy] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] نظامی پادشاهی که در آن قانون اختیارات پادشاه را محدود نمی کند متـ . سلطنت مطلقه
[Middle Kingdom] [باستان شناسی] دوره ای در تاریخ مصر باستان از سلسلۀ یازدهم تا سیزدهم حدود 2008 تا 1630 ق.م متـ . دورۀ پادشاهی میانه
[New Kingdom] [باستان شناسی] دوره ای در تاریخ مصر باستان از سلسلۀ هجدهم تا بیستم حدود 1550 تا 1070 ق.م متـ . دورۀ پادشاهی نو
( مصدر ) پادشاهی راندن
پادشاهی راندن
[Old Kingdom] [باستان شناسی] دوره ای در تاریخ مصر باستان از سلسلۀ سوم تا هشتم حدود 2575 تا 2130 ق .م. متـ . دورۀ پادشاهی ک ...

معنی پادشاهی در فرهنگ معین

پادشاهی
( ~.) [ په . ] ۱ - (حامص .) سلطنت ، ملکت . ۲ - ( اِ.) مملکت ، قلمرو. ۳ - مدت سلطنت . ۴ - تسلط ، چیرگی .

معنی پادشاهی در فرهنگ فارسی عمید

پادشاهی
۱. مربوط به پادشاه.
۲. (سیاسی) سلطنتی.
۳. (اسم) سمَت پادشاه.
۴. (حاصل مصدر) شاهی، سلطنت.

پادشاهی در دانشنامه اسلامی

پادشاهی
پادشاهی از شیوه های مسلط سیاسی و قدیمی ترین شکل حکومت به ویژه در شرق باستان بوده است و به طور مشخص در نظریه های مربوط به «طبقه بندی حکومتها» و «خاستگاه دولت» مورد بررسی اندیشه وران علوم سیاسی قرار می گیرد.
پادشاهی یا پادشائی، حاصل مصدر و پادشاه به کسر یا سکونِ «دال» از واژگان مرکب فارسی است. دهخدا پادشاه را همان واژه پهلوی پاتَخْشایْ (Pہtkhshہi) یا پاتَخشاهْ (Pہtkhshہh) به معنای خدیو و فرمانروا و معادل آن را در فارسیِ باستان (= هخامنشی) «پَتی خَشای ثیه» (Pati_ Khshہiya_ Thiya_) و «پَتی خشای» به معنای فرمانروای مقتدر می داند. در مقابل، ابن خلف تبریزی ، آن را از واژگان فارسی باستان و مرکب از «پاد» و «شاه» دانسته، بر اساس معانی متعدد پاد (= پاسبان، پائیدن، دارندگی) و شاه (= اصل، خداوند، داماد و هر چیزی که در سیرت و صورت از همتایان خود بهتر و بزرگ تر باشد) برای پادشاه معانی و وجه نامگذاری چندی یاد می کند؛ از جمله پاسبان بزرگ، به اعتبار اینکه سلاطین در راس حافظان مردم اند؛ اصل و خداوند ، با توجه به اینکه مردم نسبت به پادشاه فرع و او صاحب اختیار آنان است، و خداوند و دارنده تخت و اورنگ شاهی که از همه معانی مناسب تر است، بنابراین، رایج ترین معنای پادشاهی، سلطنت و فرمانروایی کردن است و گاه در معنایِ مجازیِ صاحب اختیار، دارای تسلط، خدا و مالک یک چیز نیز کاربرد دارد.
← معادل پادشاهی در زبان عربی
تاریخ سلطنت یک دست و پیوسته نیست. برای دستیابی به یک داوری دقیق، باید پادشاهی هر دوره را در چارچوب تاریخی خود آن قرار داد، بنابراین درباره انواع نظامهای سلطانی، خاستگاه پادشاهی و آنچه که مقوّمات سلطنت و خصایص شهریاری خوانده می شود، نمی توان به نظریه عمومی و قابل انطباق بر همه نظامها و گونه های پادشاهی در ادوار مختلف تاریخی دست یافت. نظامهای سلطنتی در طول تاریخ و متاثر از شرایط و تحولات سیاسی و اجتماعی، گونه های متفاوتی به خود دیده و بر اساس معیارهای گوناگون، دسته بندی مختلفی از آن ارائه شده است. اهداف سلطنت، میزان سهیم کردن مردم در حکومت ، مطلق و مقید بودن قدرت شاه و موروثی و انتخابی بودن وی، معیارهایی هستند که در دسته بندی گونه های پادشاهی به چشم می خورند.
← نظریه باستانی و کلاسیک ارسطو
زمان و چگونگی پیدایش پا ...


پادشاهی در دانشنامه ویکی پدیا

پادشاهی
پادشاهی، شاهنشاهی یا سلطنت (به انگلیسی: Monarchy) شکلی است از نظام حکومتی که در آن فردی به عنوان رئیس کشور به نام پادشاه (ملک) یا شهبانو (ملکه) دارد. این عنوان معنای خاص نمادی دارد. هگل ایران زمین را نخستین دولت شاهنشاهی می نامد.مشروعیت پادشاه با توجه به معنای خاص دینی و نمادی مقامش ممکن است منزلت «پدر» ملت را به او بدهد.
پادشاهی موروثی: به طور معمول فرزند بزرگتر بعد از پدر شاه می شود.
پادشاهی انتخابی: این نوع پادشاهی به گذشته ها تعلق دارد؛ و پادشاه را انتخاب می کرده اند.
پادشاهی استبدادی: پادشاه حرف اول و آخر را می زد و خود او رئیس دولت بود.
پادشاهی محدود: که آن را مشروطه سلطنتی هم می گویند نوعی است که قانون اساسی قدرت های آن را محدود می کند.
فرمانروایی پادشاهی یا به صورت پادشاهی مطلقه به معنای حکومت بی مهار شاه یا به صورت پادشاهی مشروطه به معنای حکومتی که در آن رئیس کشور پادشاه است، اما پادشاهی که در عین داشتن نقش های مهم رسمی و تشریفاتی، تنها در موارد محدود و معین نقشی در حکومت دارد می باشد. در بسیاری از حکومت های مشروطه مجلس نقش اصلی در نظارت امور را دارد و نخست وزیر که با تأیید پادشاه انتخاب می شود، امور اجرایی و تصمیمات اصلی را اخذ می کند. شکل خاص این نوع حکومت را در بریتانیای کبیر می توان دید که سلطنت نقش نسبتاً تشریفاتی در ادارهٔ امور دارد. پادشاهی را می توان به شکل های موروثی، انتخابی، استبدادی و محدود یا مبتنی بر قانون اساسی تقسیم کرد.
معمولاً جانشینی ارثی را صفت ویژهٔ نظام پادشاهی می دانند، اما پادشاه ممکن است انتخابی باشد یا روا باشد که شاه جانشین خود را آزادانه تعیین کند یا با فالزنی یا قرعه شاه را انتخاب کنند.
امپراتوری به گونه ای از حکومت پادشاهی گفته می شود که دارای سرزمین هایی پهناور باشد که در این سرزمین ها مردمانی با نژاد و فرهنگ و زبان متفاوتی زندگی می کنند به شخصی که در راس حکومت امپراتوری قرار دارد امپراتور گفته می شود امروزه دیگر نظام امپراتوری در جهان وجود ندارد و همه ی آنها در جریان جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم و اتفاقات پس از آن از میان رفتند.
عکس پادشاهی
...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

نقل قول های پادشاهی

پادشاهی (سلطنت) شکلی است از نظام حکومتی که در آن فردی به عنوان رئیس کشور به نام پادشاه یا ملکه دارد. این عنوان معنای خاص نمادی دارد.
• «نصیحتِ پادشاهان کردن کسی را مسلّم بود که بیمِ سر ندارد یا امیدِ زر.» ؛ گلستان ، باب هشتم در آداب صحبت ، بخش ۹۵ -> سعدی
• «اگر پادشاه به دادگری گرایش داشته باشد، مردمش به او گرایش خواهند داشت.» برگرفته از «التمثیل والمحاضرة» باب اول، نوشته ابومنصور عبدالملک ثعالبی، ص ۱۷، چاپ مصر، بارگذاری شده در ویکی نبشتهٔ عربی -> اردشیر بابکان
• «پادشاهان بر همه چیز جز سه چیز ناشکیبا هستند: افشای راز ، تهمت زدن به فرمانروایان و تعرّض به حرم.» برگرفته از «التمثیل والمحاضرة» نوشته ابومنصور عبدالملک ثعالبی، ص ۱۷، چاپ مصر، بارگذاری شده در ویکی نبشتهٔ عربی -> هارون الرشید‏
• « ما همچون آتش هستیم. هر کس به آن نزدیک شود ، زیان بیند؛ و آن کس از آن دور شود ، سودی نمی بیند». برگرفته از « الاعجاز والایجاز » نوشته ابومنصور عبدالملک ثعالبی ، ص ۵۴ ، به سعی اسکندر آصاف ، چاپ مصر ، بازگذاری شده در ویکی نبشتۀ عربی -> هرمز یکم
• «چهار چیز است که مرز ندارد: دین و مرض و آتش و سلطنت .» به نقل از زکریا قزوینی در «آثار البلاد و اخبار العباد/ اقلیم رابع / سرخس » (نگاشته به سال ۶۷۴ق/ ۱۲۷۵م) -> احمد بن طیب سرخسی

پادشاهی در جدول کلمات

پادشاهی از خوارزمشاهیان
تکش
اولین سلسله پادشاهی ایران
ماد
سلسله پادشاهی در تاریخ ایران
هخامنشیان
کشوری پادشاهی در جنوب آفریقا
لسوتو
از دور ه های پادشاهی در ایران
قاجار

معنی پادشاهی به انگلیسی

sovereignty (اسم)
قدرت ، سلطه ، پادشاهی ، حق حاکمیت
kingdom (اسم)
کشور ، پادشاهی ، قلمرو پادشاهی
regality (اسم)
قلمرو ، شاهی ، پادشاهی

معنی کلمه پادشاهی به عربی

پادشاهی
امبراطور , مملکة
تاج
الحکم الملکي
خزينة عامة

پادشاهی را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مهری
شهریاری
علی باقری
پادشاهی :پادشاهی در پهلوی پاتخشاگیه pātaxśāgīh بوده است .
((ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست))
(نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 302.)
سمانه
حکومت

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• پادشاهی در جدول   • حکومت پادشاهی و سلطنتی در جدول   • معنی پادشاهی   • اسامی کشورهای پادشاهی جهان   • نام دیگر پادشاهی   • پادشاهی مشروطه   • پادشاهی مطلقه   • مفهوم پادشاهی   • تعریف پادشاهی   • معرفی پادشاهی   • پادشاهی چیست   • پادشاهی یعنی چی   • پادشاهی یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی پادشاهی

کلمه : پادشاهی
اشتباه تایپی : ~hnahid
آوا : pAdeSAhi
نقش : اسم
عکس پادشاهی : در گوگل

آیا معنی پادشاهی مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )