برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1570 100 1
شبکه مترجمین ایران

وابسته

/vAbaste/

مترادف وابسته: خویش، خویشاوند، قریب، قوم، متعلق، منسوب، غیرمستقل، بسته، متوقف، مربوط، مشروط، منوط، موقوف، تابع، مطیع، منقاد، پابند، طفیلی، متصل، مرتبط، ملحق، اتاشه

متضاد وابسته: مستقل

معنی وابسته در لغت نامه دهخدا

وابسته. [ ب َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) مربوط. متعلق. موقوف. منحصر. منسوب و ملازم. (آنندراج ). ج ، وابستگان. || در سفارتخانه ها به درجه ای از مأمورین سیاسی اطلاق میشود. و وقتی این کلمه با مضاف الیه استعمال شود معنی آن فرق خواهد کرد مثل وابسته ٔ نظامی یا وابسته ٔ تجارتی ، فرهنگستان این کلمه را بجای آتاشه برگزیده است. (مصوبات فرهنگستان ). || منسوب. منتسب : وابسته ٔ فلان ، از کسان او. منسوب بدو. || خویش سببی. خویش غیرنسبی. یکی از کسان کسی. کس. پیوند. || نوکر و سایر منسوبان.
- وابسته ٔ تجارتی ؛ کارگزار و عامل تجارتی دولتی در سفارتخانه ٔ وی در مملکت دیگر.
- وابسته ٔ فرهنگی ؛ نماینده و عامل امور معارفی دولتی در سفارتخانه ٔ وی در مملکت دیگر.
- وابسته ٔ نظامی ؛ کارگزار و عامل نظامی دولتی در سفارت خانه ٔ وی در مملکت دیگر.

معنی وابسته به فارسی

وابسته
بسته شدن، پیوسته، مربوط، منسوب، آنچه که مربوط، ومتعلق به چیزدیگرباشدکسی که به دیگری وابسته است
(اسم ) ۱ - بسته شده پیوسته متصل . ۲ - منوط مربوط . ۳ - منضم ملحق . ۴ - خویش خویشاوند . ۵ - مامور دولتی که در سفارت آن دولت در کشور دیگر وظایفی را انجام دهد: اتاشه : جمع : وابستگان . یا وابست. بازرگانی . مامور دولتی که در سفارت آن دولت در کشور دیگر به امور بازرگانی رسیدگی کند : اتاش. تجارتی وابست. تجارتی . یا وابست. تجارتی ( وابست. بازرگانی ) . یا وابست. فرهنگی . مامور دولتی که در سفارت آن دولت در کشور دیگر بامور فرهنگی رسیدگی کند : اتاش. فرهنگی . یا وابست. مطبوعاتی . مامور دولتی که در سفارت آن دولت در کشور دیگر به امور مطبوعاتی رسیدگی کند : اتاش. مطبوعاتی . یا وابست. نظامی . مامور دولتی که درسفارت آن دولت در کشور دیگر به امور نظامی رسیدگی کند : اتاش. نظامی .
مربوط . متعلق
وابسته بودن به . معلق بودن بر .
[subordination] [زبان شناسی] فرایند یا نتیجۀ تشکیل رابطه پایه و پیرو میان دو بند متـ . پیروسازی
متعلق گردیدن . منوط شدن
[dependent work,related work] [علوم کتابداری و اطلاع رسانی] در فهرست نویسی، اثری که به نوعی وابسته به اثر پدیدآور دیگری باشد
[dependent personality disorder] [روان شناسی] نوعی اختلال شخصیت که در آن فرد همواره به دیگران اجازه می دهد تا مسئولیت مسائل اصلی زندگانی او را برعهده بگیرند و نیازهای خود را تابع نیازهای آنان می بیند
[network affiliated station, affiliate, affiliated station] [سینما و تلویزیون] ایستگاه پخش تلویزیونی که به موجب عقد قرا ...

معنی وابسته در فرهنگ معین

وابسته
(بَ تِ) (ص مف .) ۱ - مربوط ، منسوب . ۲ - خویشاوند. ۳ - مأمور دولتی که سفارت آن دولت در کشور دیگر وظایفی را انجام دهد، اتاشه . ، ~ بازرگانی مأمور دولتی که در سفارت آن دولت در کشور دیگر به امور بازرگانی رسیدگی کند.

معنی وابسته در فرهنگ فارسی عمید

وابسته
۱. ویژگی آنچه مربوط و متعلق به چیز دیگر است، مرتبط.
۲. (اسم) خویش، نزدیک، فامیل.
۳. نیازمند، بسته: زندگی او وابسته به آن قرص بود.

وابسته در دانشنامه آزاد پارسی

در اصطلاح دستور زبان، واژه یا تکواژی که همراه هستۀ گروه می آید تا مفهوم آن را کامل کند. وابسته ها با هستۀ خود تشکیل گروه می دهند. وابسته هایی که قبل از هسته می آید وابستۀ پیشین نام دارند، مثلِ «ن »، «می» در گروهِ فعلی «نمی روم». وابسته هایی که پس از هسته می آید وابستۀ پسین است، مثلِ «دوست» در گروه اسمیِ «خانۀ دوست». وابسته ها ممکن است خود وابسته بگیرند که به آن وابستۀ وابسته می گویند، مثلِ «من» در گروه اسمیِ «خانۀ دوستِ من». وابسته ها را می توان از گروه حذف کرد.

وابسته در جدول کلمات

وابسته به صحرا و بیابان
لردی
وابسته نظامی
اتاشه
عضو یا وابسته به یک حزب
ارگان
موسسه سینمایی وابسته به نیروی انتظامی
ناجی هنر
نوعی اختلال التهابی مزمن و وابسته به دستگاه ایمنی
سندرم شوگرن
کسی که دارای املاک وسیع زراعی و رعایای بسیار وابسته به زمین بود و آنها را با زمین خرید و فروش می کرد و از هرگونه حقوق اجتماعی محروم نگه می داشت
فیودال
یک سرویس کنفرانس تصویری که وابسته به سیسکو است
وباکس

معنی وابسته به انگلیسی

attache (اسم)
وابسته
germane (صفت)
وابسته
relative (صفت)
نزدیک ، وابسته ، مربوط ، نسبی ، فامیلی ، خودی ، وابسته به نسبت یا خویشی
subordinate (صفت)
فرعی ، تابع ، وابسته ، مادون ، فرمانبردار ، مطیع ، مرئوس
associate (صفت)
وابسته ، هم پیوند ، همبسته ، دانشبهری
adjective (صفت)
تابع ، وصفی ، وابسته
relevant (صفت)
مناسب ، مطابق ، وابسته ، مربوط ، وارد
affiliate (صفت)
وابسته
dependent (صفت)
تابع ، وابسته ، مربوط ، متعلق ، موکول ، محتاج ، نامستقل
related (صفت)
وابسته ، منسوب ، مربوط ، خودمانی ، منتسب ، مقارن
interdependent (صفت)
وابسته ، متکی یا موکول بیکدیگر
attached (صفت)
وابسته ، پیوسته ، ملازم ، دلبسته ، مربوط ، متعلق ، علاقمند
attendant (صفت)
وابسته
akin (صفت)
وابسته ، یکسان
federate (صفت)
وابسته ، هم پیمان ، متحد
appurtenant (صفت)
وابسته

معنی کلمه وابسته به عربی

وابسته
تابع , ذو علاقة , صفة , قريب , متحد , مرافق , موسسة فرعية
معتمد
انسان
انثروبولوجيي
کارثي
شعبي
اجتماعي
ملتهم
امامي
حرکي
شمي
مستبد
سلطة القضائية , قضائي
بحري
البحر الابيض المتوسط
دليل
کورالي
قلبي
...

وابسته را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

صدف
علاقه مند
علی دوستی نوگورانی
توابع
امیر توکلی
منوط
الهه
علاق داشتن به کسی
مهسا افضلی
علاقه داشتن به کسی
اریان
بسته شدن با کسی یا چیزی
علیرضا جان
متصل
مبینا جون
متصل شدن
علی باقری
وابسته ( ادبیات): مقیّد
دکتر کزازی واژه ی"وابسته " را در نوشته های خود به جای " مقید " بکار برده است.
نامه ی باستان ،ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کزازی ۱۳۸۴،ص ۲۴۴.
امیر مهدی
علاقه داشتن به کسی یا چیزی
محمدعلی مدهوش طوسی
به کسی یا چیزی که نیاز داریم
بیتا
چسبندگی و عادت کردن به یک کس یا چیز

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• وابسته در جدول   • وابسته به دانشگاه   • معنی وابسته   • اهنگ وابسته   • وابسطه   • وابسته شدن   • علت اختلال شخصیت وابسته   • شخصیت وابسته دکتر هلاکویی   • مفهوم وابسته   • تعریف وابسته   • معرفی وابسته   • وابسته چیست   • وابسته یعنی چی   • وابسته یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی وابسته

کلمه : وابسته
اشتباه تایپی : ,hfsji
آوا : vAbaste
نقش : صفت
عکس وابسته : در گوگل

آیا معنی وابسته مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )