برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1461 100 1

نماینده

/namAyande/

مترادف نماینده: عامل، قایم مقام، کارگزار، مباشر، وکیل، شاخص، نمودار

معنی نماینده در لغت نامه دهخدا

نماینده. [ ن ُ / ن ِ / ن َ ی َ دَ / دِ ] (نف ) آنکه می نماید و هویدا می کند. (ناظم الاطباء). نشان دهنده. (فرهنگ فارسی معین ). ظاهرکننده. نمایان کننده. عرضه کننده. نمایش دهنده :
پدید آمد این گنبد تیزرو
شگفتی نماینده ٔ نوبه نو.
فردوسی.
آن ترجمان غیب و نماینده ٔ هنر
آن کز گمان خلق مر او را بود خبر.
مسعودسعد.
|| دلیل. رهنما.هادی :
نیاسود در ره گو نیک خواه
نماینده اولاد بودش به راه.
فردوسی.
چو ره یاوه گردد نماینده اوست
چو در بسته گردد گشاینده اوست.
نظامی.
- نماینده راه ؛ راهنما. هادی. دلیل راه :
بدو گفت از اینها کدام است شاه
سوی نیکوی ها نماینده راه.
فردوسی.
همه بخردان نماینده راه
نشستند یکسر بر تخت شاه.
فردوسی.
گرانمایه بد نام دستور شاه
جهان دیده مردی نماینده راه.
فردوسی.
|| جلوه گر. روشن. تابدار. (ناظم الاطباء). نمایان :
در آن ماهیان کرده از جزع ناب
نماینده تر زآنکه ماهی در آب.
نظامی.
|| وکیل. مباشر. کارگزار. (از فرهنگ فارسی معین ). || کسی که از طرف بانکی در شهرهای دیگر کارهای بانک مرکز را انجام می دهد. (لغات فرهنگستان ). || کسی که از طرف مردم به عضویت مجلس انتخاب شود. عضو مجلس. || (اِ) (اصطلاح ریاضیات ) توان یا نماینده عددی است که بر بالای کمیتی جبری یا ریاضی می گذارند و آن نمودارتعداد دفعاتی است که باید کمیت مذکور در خودش ضرب شود، مثلاً: 32 یعنی 3*3 یا 74 = 7*7*7*7. و رجوع به توان شود.

معنی نماینده به فارسی

نماینده
( اسم ) ۱ - نشان دهنده . ۲ - وکیل مباشر ( ازطرف کسی ). ۳ - کارگزار. ۴ - وکیل مجلس ( شوری سنا ) . ۵ - نشانه علامت . ۶ - نماینده هر عدد عبارتست از تعداد دفعاتی که آن عدد باید در خود ضرب شود چون ( بتوان دو ۲ -) ۵ مبین تعداد دفعاتی است که باید ۵ در خود ضرب شود نما . ۷ - آژان ( مامور ) بانک در شهرهای دیگر . یا نماینده سیاسی .کسی از طرف دولت متبوع خود در کشور دیگر ماموریت سیاسی دارد و آن شامل سفیران وزیران مختار و کارگزاران است .
[representative] [گردشگری و جهانگردی] فرد یا مؤسسه ای که با اختیارات و مسئولیت های مشخص، انجام بخشی از وظایف فرد یا مؤسسه ای دیگر را بر عهده گیرد
( اسم ) نشان دهنده ارائه کننده .
( صفت ) آنکه عهد کند : معاقد عهد و پیمان نمایند٠
عقیه معاقد
راهنمای . راهنما . دلیل . ره نماینده . راهنما .
ره شناس . هادی . راهنما . رهنما
( صفت ) نشان دهنده امری عجیب .

معنی نماینده در فرهنگ معین

نماینده
(نُ یا نَ یَ دِ) (ص فا.) ۱ - نشان دهنده . ۲ - وکیل مردم در مجلس . ۳ - کسی که از طرف کس دیگر برای مذاکره در امری یا انجام کاری معین شده باشد.

معنی نماینده در فرهنگ فارسی عمید

نماینده
۱. نشان دهنده.
۲. (اسم، صفت فاعلی) (سیاسی) کسی که از طرف کس دیگر برای مذاکره در امری یا انجام دادن کاری معین شده باشد، وکیل، نایب.
۳. علامت، نشانه.

نماینده در جدول کلمات

نماینده
نایب
نماینده ارشد تجاری ایالات متحده |
شوواب
نماینده پاناما و رییس دوره ای شورای امنیت
اریاس
نماینده کشورهای 1+5 در مذاکرات هسته ای با ایران و البرادعی
سولانا
نماینده کشوری در کشور دیگر
سفیر
نماینده یک دولت در شهر بیگانه
کنسول
نماینده یک دولت در یکی از شهرهای بیگانه
کنسول
تنها نماینده ایران در جام جهانی
کامرانی فر
ساخته رضا میرکریمی با حضور پرویز پرستویی که نماینده ایران در اسکار 2015 است
امروز

معنی نماینده به انگلیسی

proxy (اسم)
وکالت ، نماینده ، وکیل ، وکالتنامه
representation (اسم)
نمایندگی ، نماینده ، نمایش ، تمثال ، ارائه ، نیابت
deputation (اسم)
وکالت ، نمایندگی ، نماینده ، هیئت نمایندگی
agent (اسم)
عامل ، نماینده ، مامور ، وکیل ، گماشته ، پیشکار
factor (اسم)
عامل ، نماینده ، ضریب ، عامل مشترک ، فاکتور ، حق العمل کار ، عامل محافظت در برابر نور آفتاب
doer (اسم)
عامل ، نماینده ، کننده
representative (اسم)
نماینده ، نمایشگر
envoy (اسم)
نماینده ، مامور ، ایلچی ، فرستاده ، مامور سیاسی ، سخن اخر ، شعر ختامی
delegate (اسم)
نماینده
deputy (اسم)
نماینده ، وکیل ، نایب ، قائم مقام ، جانشین
assignee (اسم)
عامل ، نماینده ، مامور ، وکیل ، گماشته
envoi (اسم)
نماینده ، مامور ، ایلچی ، فرستاده ، مامور سیاسی ، سخن اخر ، شعر ختامی
exponent (اسم)
نماینده ، نما ، توان
symptom (اسم)
اثر ، نماینده ، نشان ، نشانه ، علامت ، دلیل ، هم افت ، علائم مرض
indicant (اسم)
نماینده ، نشان دهنده
delegacy (اسم)
نمایندگی ، نماینده ، انتخاب ، هیئت نمایندگان
indicator (اسم)
نماینده ، اندازه ، مقیاس ، شاخص ، اندیکاتور

معنی کلمه نماینده به عربی

نماینده
تمثيل , عامل , مبعوث , ممثل , مندوب , موشر , نائب , وکيل
عضو مجلس الشيوخ
انتخاب

نماینده را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

hadi_g.a
وکیل
سحرراضی
آوند
مستغرق
سودا
نغمه
علی باقری
نماینده Deputy : [ اصطلاحات مجلسی ] كسی كه از طرف یك حزب یا جمعی از مردم برای انجام وظایفی انتخاب شود.
حمیدرضا دادگر_فریمان
عامل، قایم مقام، کارگزار، مباشر، وکیل، شاخص، نمودار
احمدرضا
نشان دهنده_ اشکار و هویدا کننده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی نماینده   • هفته نامه نماینده امروز   • نماینده در جدول   • نمایندگان مجلس شورای اسلامی چند نفرند   • نماینده به انگلیسی   • نمایندگان مجلس یازدهم   • نماینده دوبلور   • سایت نمایندگان مجلس   • مفهوم نماینده   • تعریف نماینده   • معرفی نماینده   • نماینده چیست   • نماینده یعنی چی   • نماینده یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی نماینده
کلمه : نماینده
اشتباه تایپی : klhdkni
آوا : namAyande
نقش : اسم
عکس نماینده : در گوگل

آیا معنی نماینده مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )
شبکه مترجمین ایران